گنج

بخش ۶۱ - کشته شدن بال از دست رام و راضی شدن سگریو و انگد و رام

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۱ بیت
ز غار آخر بر آمد بال دلتنگسلاح جنگ کرد ه تختۀ سنگ
به کین چون اره دندان تیز کردهبه خونریزی برادر ریز کرده
به ناگه از کمین زد ناوک رامبدان تندی به دست مرگ شد رام
به جان کندن نظر بر قاتل انداختدلش تیر ملامت را هدف ساخت
که مشهوری به داد و دانش و دینتو خود گو کین چه رسمست و چه آیین
نکردم با تو هرگز دشمنی منبه بید ادم چرا کشتی چو دشمن؟
وگر گویی ستیزه وحشت افز ودمرا خود با برادر دشمنی بود
چنان دانم کزین ظلم آشکاراکه قایل نیستی روز جزا را
چسان سازی رها دستم ز دامنکه بی موجب گرفتی خون به گردن
عجب تر زانکه اندر عشق سیتاطمع داری ز هر کس فتح ل نکا
ترا بایست بهر جنگ ده سرز من جستن مدد نی از برادر
چه جای جنگ و نیرو با چنین دیوکه معلومست مردیهای سگریو
ز حرف او برآشفت آن خردمندکه این وحشی به آدم میدهد پند
زن کهتر برادر هست دخترترا با او زنا کردن چه در خور
چه شد شرمت که با این رو سیاهیزنی ببهوده لاف بی گناهی
به حد این گنه کشتم یقین دانچنین کشتن بود بهتر ز احسان
ترا پاک از گنه کردم پس از دیربشستم نامۀ تو ز آب شمشیر
چنین مردن به از جان سلامتبکن شکر و مترسان از قیامت
چو عذر رام شد معقول بر بالوصیت کرد با آن صاحب اقبال
که بسپردم ترا انگد ولیعهدبه کار او فراوا ن بایدت جهد
چنان کن تا زید فارغ دل از غمنبیند بی پدر از عم دلش هم
که روزی فتح لنکا ای جوانمردکند کاری که نتواند کسی کرد
به انگد نیز گفت ای نور دیدهگران خواب اجل بر من رسیده
مشو نادان تو پور عاقل منپی خون پدر با رام دشمن
چو دلسوزان به خدمت باش جانبازبه جانبازی سزد بر صاحبان ناز
دگر باید کنون در خدمت عمگذاری روزگاری شادی و غم
ولی چون او کند از من به بد یادبسازی از بد من خاطرش شاد
مرا مستان به رغمش تا توانیوگرنه دم به خود خاموش مانی
دم آخر همی گفت ای برادرز من خوشنود باشی روز محشر
مرا کشتی ولی بشنو وصیتدریغ از تو نمی دارم نصیحت
نخستین با تو می گویم همی پندکه انگد را نه بینی کم ز فرزند
دویم تارا خردمند است بسیارنخواهی کرد بی تدبیر او کار
سویم پند اینکه در نزدیک ی و دورنخواهی شد به لطف رام مغرور
ز کین او به لطف اندر بیندیشقیاس از من نما بر حالت خویش
مزاج شه به کین با شعله مانَدکه فرق از خویش و بیگانه نداند
وصایا داده داده بال جان دادز میمونان به زاری خاست فریاد
به همراهی سگریو بلاکوشگرفت ارنیل و انگد نعش بر دوش
به آب گنگ غسلی بر زدندشبه رسم هند آتش در زدندش
به ماتم چندگه یکجا نشستنددر آن غم بی سر و بی پا نشستند
به روز سعد پس سگریو را رامطلب فرمود و کرد ا عزاز و اکرام
به جای بال پس فرمانروا ساختبه میمونان عالم پادشا ساخت
خطاب شاه میمون یافت زان پسنه پیچیده سر از فرمان او کس
شد انگد پس به فرمان همایونولیعهد وزیر شاه میمون
به کام دل به طالع گشت فیروزبه شادی شد جلوسش در همان روز
زمین بوسید پیش رام در عرضکه جانبازی به کارت شد مرا فرض
به سر پویم به کار تو چه خامهکنم کاری که ماند کارنامه
ولیکن چون هوای بر شکال استکنون عزم سفر کردن محالست
بباید صبر کردن تا دو سه ماهکشم لشکر به فرمانت پس آنگاه
به هجر دوست غرق بحر حرمانمصاحب را به رفتن داد فرمان
که تو چون من مکن خون دل آشامبرو باری به یار خود بیارام
به تنها ماند زان پس رام و لچمنلب آبی گزید و ساخت مسکن