بخش ۶۰ - بیان کردن سگریو زور بال را
ز زور بال گویم با تو یک حرفهمی کوهی که همرنگ است با برف
ز دیوی مانده مشتی استخوانستکه درمد نظر الوند سانست
به میدان بال انسان دیو را کشتبه ضرب تیغ نه، کز ضرب یکمشت
ز جا این کوه را بال قوی چنگبه پشت پا دراندازد دو فرسنگ
نجنباند کسی جز بال یامنبه دیو و دام و دد گشته معین
تو هم این کوه را از جای برداربه یک ناوک بدوز این هفت تا تار
به من این امتحان بنمای حالیکه تا دانم حریف جنگ بالی
ز آه خود به پیکان تیری آموختدرخت هفت تار از تیر خود دوخت
به کندی تیرش از کوه برین رفتزمین بشکافت در زیر زمین رفت
به سگر پا بر آورد از سر خاکنهاده چون دعایش رو به افلاک
اجازت خواه بگشاده زبان رابفرما تا شکافم آسمان را
به کوه از پشت پا نه دل بپرداختبه یک انگشت چ ل فرسخ در انداخت
به زورش کرد سگریو آفرینهانموده عزم کسکندا از آنجا
که آید بال چون بر جنگ من رامبه تیری کار او را سازد اتمام
به غار بال نعره زد برادربر آمد بال چون شیر دلاور
برادر تاخته بر قصد جانشبه مشتی بال پر خون شد دهانش
ز مشت او برادر رفت از کاربه سرعت باز درشد بال در غار
به میدان خسته از کرده سوی رامزبان بگشاد تا سرحد به دشنام
مرا بهر چه افکندی به محنتنبودت گر سر نیروی همت
به کشتن دادیم بی موجب اینجانکردی سعی در میدان هیجا
به میمون زین سخنها برنیاشفتزبان دان رام، دُرِ معذرت سفت
که ای نادان مزن این طعنه هر دمکنم خاطر نشانت زان نکردم
مشابه بود با تو بال چندانکه نتوان فرق کرد از هر دو آسا ن
ازان بر زه نماندم تیر تدبیرمبادا بر تو آید زخم آن تیر
ز بهر امتیاز دوست دشمنترا گلدسته اندازم به گردن
چو زین گلها من از وی باز دانمدگر خصم ترا زنده نمانم
هماندم چیده گلها را ز صحرانکو گلدستهای کرده مهیا
به گل بستن به گردن کردش آگاهکه رفتم خار دامنگیرت از راه
به غار بال سگریو آمده بازبه دشمن بار دیگر داد آواز
به جنگش خواست بال آید دگر بارنشد راضی زنش تارا به پیکار
که اکنون گشت سگریو از تو مغلوبهمین دم باز آمد، نیست این خوب
همانا بهر امدادش کسی هستکه در نیرو بود از تو زبردست
چنان دانم که کردش رام امدادبرافتادِ تو میخواهد ز بنیاد
تو اکنون زین عداوت دل بپردازبرادر را شریک ملک خود ساز
و یا ترک وطن یکچند بنمایرود چون رام ازینجا پس تو باز آی
به تنها دشمنت گردد هراسانبه زور از وی ولایت باز بستان
نکو تدبیر دیگر میدهم یادبباید پیش رام انگد فرستاد
گهرهایی که کردی جمع چون کاننثار رام باید کردن از جان
چو راضی گردد از ایثار گوهرتو هم رو خدمتش کن چون برادر
ازین هر سه سخن باید یکی کردنباید رفت لیکن بهر ناورد
نکرده گوش پندی رأی زن بالدژم رو گشت زان مانع سخن بال
بگفت ای زن مرا دیگر مده پندزبان ژاژخای خویش بربند
بود تدبیر زن نامردی آموزمحالست این که رو گردانم امروز
زبونی کفر دانم پیش دشمناگر جانم رود گو میرو از تن