گنج

بخش ۵۹ - گفتن سگریو حقیقت منازعت بال را با رام

که دیوی بود مایاوی ملنگیبه زور صد هزاران فیل جنگی
در آمد ناگهان از نره دیوانبه شکل گاو شد شیر غریوان
زمین را داشتی بر شاخ در واچو گردون آسمان را بردی از جا
به جنگ بحر عمان حمله آوردبرآورد از نهاد موج آن گرد
به زنهار آمد او را گفت دریاکه کوته ساز دست از مالش ما
حریف تست اکنون کوه کیلاسکه گشت از سخت رویی کان الماس
بدار از جیب من دست ستم بازاگر مردی ز پا او را در انداز
از آنجا شد به جنگ کوه گستاخسبک برکند بار قله ازشاخ
برآمد از ص دای کوه فریادمده خاک مرا بی جرم بر باد
ترا باید به جنگ بال بشتافتنشاید با من بی دست و پا کافت
به غار بال نعره زد به پیکاربرآمد بال بهر جنگش از غار
ز دلسوزی به همراه برادربسان سایه می رفتم برابر
گریزان گاو شیر اندر دمادمبه غارستان کوهی هر دو شد گم
چو کرد م بر در غارش نگاهیسوی قعر زمین می رفت راهی
ز بهر انتظار خدمت بالنشستم بر در آ ن غار یکسال
نیامد هیچ کس از غار بیرونپس از سالی برآمد چشمۀ خون
چو دیدم خون، گَزیدم از غم انگشتگمان بردم که دشمن با ل را کشت
نهادم بر در آن غار سنگیبه خانه باز گشتم بی درنگی
به ماتم چند گریان نشستمبه کار خویشتن حیران نشستم
وزیران و سران ملک یکسرمرا داده نوید تخت و افسر
بسی گفتم مرا با من گذاریدز کار سلطنت معذور دارید
ولی مردم مرا با من نماندندبه زورم بر سر مسند نشاندند
پس از چندی ازینسان ماجرایییکا یک بال پیدا شد ز جایی
به من گفتا که پیدا شد بهانتهلاک مردن من بود جانت
بسا دشمن که زیر پا کند جایچو خرس از بهر خون لیسد کف پای
نقاب لطف بندد بر رخ مهربرون چون انگبین و اندرون زهر
نماند جز به تیغ و باده نابجهان آتش اندر قطره آب
نبودت گر به مرگ من سر و کارچرا سنگ گران ماندی بر آن غار
مرا در زندگی آزرده کردیبه غارم دخمه همچون مرده کردی
به عذر استاده گفتم کای برادرترا سوگند حق شیر مادر
مشو آزرده بشنو عذر خواهمخدا آگه که من خود بی گناهم
ز سالی بیش بردم انتظارتبرآمد چشمۀ خون چون ز غارت
یقینم شد که گشتی کشته در جنگبترسیدم ز کید دیو نیرنگ
ازان کردم در آن غار محکمکه خواهد کشت مایاوی مرا هم
ز من بشنید این حرف دلا ویزبه بدادی کشیده تیغ خونریز
سپاهی را که با من متفق بودبه تیغ جور قتل عام فرمود
به گنجم بر گشاده دست تاراجز ملک خویش مفلس کرد اخراج
زنی معشوقه ام بودست چون جانکشید از من به زور، آن باز بستان
دریغ مال و ملک و لشکرم نیستدریغ آن است کاکنون دلبرم نیست
دگر زین غیرتم گردد جگر ریشکه کرد آن زهره طلعت را زن خویش
سخن بشنید گفتا رام فی الحالکه دانستم یقین جرمست از بال
بیا تا خون او بر خاک ریزمبه کار دوست با دشمن ستیزم
و بال اختر بالست بالمبه قول خود به مرگ بال فالم
حیات بال باشد تا همان دمکه چشمم بر رخش ناید فراهم
از آن پس بال را جان داده ان گارچو آن شعله که با سیلش بود کار
ز رام آن مژده چون سگریو بشنیدبدین یک حرف گفتن مصلحت دید