گنج

بخش ۵۸ - آمدن رام بالای قلعۀ کوه و ملاقات کردن با سگریو به میانجی هنومنت

چو در رکه مونک آمد رام دلخونخبر بردند بر سگریو میمون
برادر بال با او بود دشمنهلاکش را همی انگیختی فن
به کنکش با وزیران گفت آن رازکه بر من شد در فتنه ز نو باز
شنیدم دو جوان پیل پیکرمسلح گشته شیران دلاور
سراغ ما همی پرسند هر جابه زیر کوه ما دارند مأوا
کمان سخت و سنانها تیز دارندمگر با من سرِ خونریز دارند
به بختم جان دشمن گشت مسکنکه می خیزند ازو زین گونه دشمن
همانا دوستدار بال هسنندکمین جویان به کین من نشستند
مناسب نیست نادانسته پیکارچه باید کرد تدبیر چنین کار؟
اگر گیرم که سیاح و فقیرندبه نفسانیت خود چون اسیرند
چرا خود باسلاح جنگ گردندیقین بر دشمنی آهنگ کردند
ز اهل مشورت با او هنومانسخن سنجیده گفت و خواست فرمان
که اول رفته حال شان بدانمز لوحِ جبهه راز دل بخوانم
به صدق شان دلم چون گردد آگاهبیارم همچو دولت بر در شاه
همانجا ورنه از تدبیر دیگربه آسانی بلا در سازم از سر
به سوی رام پایین آمد از کوهز کوه عیش سوی کوه اندوه
به لب کرد از زمین بوسش تیمماجازت یافت زان پس درتکلم
پس از نام و نسب تقریب پرسیدز هر حرفش هزاران نکته می چید
برو برخواند رام از روز اولحساب دفتر غم‌ها مفصل
سخن سر می زد از خون دیده عاشقز روی راست همچون صبح صادق
اگر چه یافت در صدقش یگانهیقین را کرد کاری عاقلانه
قسم را آتشی افروخت در دشتگرفته دستشان بر گرد می گشت
که رام و لچمن و سگریو ز امروزبه عهد دوستی باشند دلسوز
ز یاران راز پنهانی نیوشندبه کار یکدگر با جان بکوشند
دگر گفتا بیا برخیر اکنونبه جان دریاب مهر شاه میمون
دل ازعهدش چوتسکین یافت ز اندوهبر آمد بر فراز قلۀ کوه
هنومن شد میانجی بهر پیوندجهانبان با جهانبان گشت خرسند
بنای یکدلی چون گشت محکمزد آن شوریده سر زان راز محرم
که از هجران سیتا دل خرابمسیه روزم که گم شد آفتابم
ز دستم دل شد واز دست دل جانزدم دستی به دامان عزیزان
درونم ریش گشت و دیده خونبارمدد باید ز یاران در چنین کار
جوابش داد میمون با دلاساکه روزی در هوا دیدم تماشا
زنی را مو کشان دیوی ز جا بردندانم لیکن آخر تا کجا برد
مزعفَر بود رنگ پرنیانششنیدم نام تو نیز از زبانش
فکنده جامه ای بر مسکن منچنان دانم که سیتا باشد آن زن
اگر یکچند با صبرت بود کارتوانم گشتن از حالش خبردار
فرستم لشکر خود را به هر جارسانندت خبر زان ماه سیما
به رام آن زرد جامه نیز بنمودز چشمش خون به رویش زردی افزود
قصب بی ماه دید و حله بی حوردلش بی صبر مانده دیده بی نور
ز غم بی اختیارش بود تر چشمنهاد آن زعفرانی جامه بر چشم
تو پنداری که کرد آن درد بر دردعلاج درد چشم از جامۀ زرد
ز بس بی طاقتی از پا در افتادصدای ناله اندر کوه در داد
دل سگریو نیز از سوز او سوختچراغ زنده، شمع مرده افروخت
ز دردش گشت میمون تازه زنبورفشاند الماس بر دیرینه ناسور
شعاع برق آهش برجگر تافتبه داغ عاشقی همدرد خود یافت
بگفتا همچو تو دارم دل ریشتو از بیگانه می نالی، من از خویش
دلم بسته چو میمون در ببستهنه خود رسته نه کس بندش گسسته
ز دستت اهرمن بربود دلبرمرا شد اهرمن، بالِ برادر
اگر داد من از دشمن ستانیمرا بر آرزوی دل رسانی
به هر تدبیر کان دانم ز هر جادر آغوشت نشانم حور سیتا
اگر راون به لنکا برده باشدو یا مه بر ثرّیا برده باشد
به هر تقدیر بر من هست آسانصنم را در کنار خویشتن دان
هم اکنون لیکن ای شیر قوی دستبه کین بال می باید کمر بست
ز تقریر سخن چون شد مقررکه قتل بال می خواهد برادر
سخن مشرو ح پرسید آن جهانجوز حال سرگذشت بال با او
که تقریب خصومت در میان چیستبیآگاهم، ستم از جانبی کیست
اگر دانم که از خصمست تقصیرتوان دل جمع کردن زو به یک تیر
وگر نبود به جرم او گواهینشاید ریخت خون بی گناهی
ز صدق نیت او گشت آگاهپس از تحسین جوابش داد دلخواه