گنج

بخش ۵۷ - آمدن فصل بهار

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۹۰ بیت
چو یک چندی گذشت از روزگاراندر آمد در شکفتن نو بهاران
علم زد بر هوا ابرِ بهاریبه عشق لاله و گل کرد زاری
شکوفه تاج زر زد بر سر شاخنسیم صبح شد بر غنچه گستاخ
ز بس گلها نوای بلبل آمیزمی عشق از ایاغ ۳حسن لبریز
عروس غنچه خورده بادهٔ بادحجاب از دل، نقاب از روی بگشاد
درختان مست گشتند از میِ نازز مستیها چو می بار آورد باز
صبا می دید چون مستوفی گلحساب حسن و عشق از دفتر گل
برون آورد پس یکساله باقیز گل خنده ز بلبل ناله باقی
مگر معشوق گل عاشق مزاجستکه چاک جیب او بس بی علاجست
چمن را از لطافت آب در جویز شرم خویش گل را بر جبین خوی
نگارستان چین شد هفت کشورجمال آفرینش گشت زیور
گل باد سحر آورده شبگیردوان اب روان و پا به زنجیر
وزان بر گل نسیم افتاد و خیزاندمان ابر از هوا در دانه ریزان
نمودندی هوا را بسته آذینجمال خویش برجسته ریاحین
دریده گل ز مستی جیب ناموسمغنی بلبلان در رقص طاو وس
هلاک رقص طاووسان رعنانگارین کرد چون دم پا به گلها
نسیم از غنچه بوی مشک تر بردغزال از لاله برگ پان همی خورد
به شوق لعبتان غیرت حورسراپا مردمک گردیده زنبور
ندانم بر چه غنچه دیده بگماشتکه نتواند تبسم زان نگهداشت
به رسم هندوان نامدارانچمن نو کرده حسن نوبهاران
ازان چون شاهدان در جلوه سازیبه رنگ و بوی گلها کرده بازی
ز شادی بسکه گشته راحت آگندنگنجد در دهان گل شکر خند
شمال ار نه ازو شد ساغر آشامچرا افتان و خیزان می زند گام؟
شراب گل ندانم از چه جامستکه بویش مست کار خاص و عا مست
نه تنها زو چمن با گلستان مستفلک مست و زمین مست و زمان مست
صبا مستانه می رقصد که این بارچمن را حسن و عشق آمد گل و بار
بهاران عرض جیش جیش بین شدگلستان بر ارم صد نکته چین شد
چو عطاران چینی ساده رو جایز خلق خوش بهر دل ساخته جای
به بلبل کرده قمری این نوا زارکه بوی دوست می آید به گلزار
نوای بلبلان بر گل شکر ریزچو ساز باربد در بزم پرویز
اگر چه نغمۀ بلبل اثر داشتنوای کوکلا سوزی دگر داشت
گر او بر آ ت ش گل زند می خواندچو هندو این حدیث بید می راند
به پیشش جمله مرغان خوش الحانز درس علم موسیقی سبق خوان
به آهنگ جگر، خوبان دلتنگشکسته ساز هر دم زخمۀ چنگ
هزارن در چمن کرده منادیکه رود آب زد گلبانگ شادی
بهار آمد دلا افسردگی چندچو گل بشکفت این پژمردگی چند؟
ز شادی نرگس بیمار مست استنه خود مست است کو هشیارمست است
اگر می نیست آب جویبارشچرا بی تشنه شد رنج خمارش؟
ز شاخ موج ریزان آب کافورچو دهن و باده از بلسان و انگور
نهالش نونهال صندل و عودمشام روح کرده عنبر اندود
ز گلها شد پری زاری در و دشتچو جمع شاهدان با هم به گلگشت
نه خط دوست سر برزد دران حالکه سر سبزی گرفته دانۀ خال
چو مانی نام ۀ نقش آفرین شدچمن را خلد در زیر نگین شد
بتان آذر و ارژنگ مانی ۳خجل زان شکلهای بوستانی
بسا مرغان به انواع ترانهغزلخوانان و لیکن عاشقانه
ز پیراهن هزاران یوسفستانبرآرد غنچه از گلهای خندان
گرو برده بهاران جاودانهز رنگ آمیزی کار زمانه
به دم نازک بتان شاهد و شنگمشعبدشان نمودندی به صد رنگ
تبسم از لب غنچه چکیدیگل از گلبن شکفته بر دمیدی
فراز شاخ نرگس ماند ح یرانهمه تن دیده همچون دیده بانان
بنفشه گوش بر افشای راز استکه سوسن را زبان بر وی دراز است
لب گل فال زن بر بوسۀ خویشولیک از شرم بلبل سر فرا پیش
ز بس خود بر شکفتن دشت جاویدگل سایه ز منت های خورشید
اگر چه غنچۀ لب داشت مستورنشان بوسه پیدا می شد از دور
هوا زانسان به کامِ ساغر آشامکه سوی لب شتابد باده بی جام
ز تأثیر هوا و جذبۀ دلبتانِ سنگدل بر عشق مایل
هوایش کز هوای دل سرشتهدهد فتوای می خوردن فرشته
ز نیرنگی که زو جادوگری باددرِ حیرت بر روی عقل بگشاد
به افسون از پی حیرت فزایینموده خوش جهانی، سیمیایی
تماشا را به یک دم بی تگ و دوفکنده عقل را در عالم نو
طراوت وافر و شادابی ارزانشکفتن بی حد و بالش فراوان
خوش آن عالم که عشرت هم قرین بودبهشت آسمانی در زمین بود
شبیه نطفه اندر بطن مادرببالیدی چو باغ سیمیاگر
ریاحین را سحاب از مهربانیچشاندی شیر ز آب زندگانی
مگر اعجاز شد نشو و نما راکه حسن حور می بخشد گیا را
جهان خندان و گریان رام بیدلبه خاک و خون طپان چون مرغ بسمل
فراق اندر بهار افزون کند غمکه باشد پر خنک در عید ماتم
نه ذوق آن که بیند جلوهٔ گ لنه تاب آنکه گیرد زلف سنبل
مقابل بود هر دم روی ماهشبه رنگ گل ن یالودی نگاهش
خیال روی جانان داشت با خویشخجل ساز گلستان داشت در پیش
به هر یک زان گل اندامان گلزارخجالت را نموده جلوهٔ یار
به خونین لاله هرجا دیده بگشودبه داغ خویشتن داغش بپیمود
تعالی الله، چسان بودش جگر داغکه نو می شد ز داغش داغ بر داغ
نه شبنم بود بر لاله که از شرمعرق می ریخت آتش زان دل گرم
تب هجران اثر کردی به جانشکه تبخاله بر آوردی دهانش
به گل گفتی منم بی دوست غمناکتو باری چون گریبان کرده ای چاک
گهش گفتی که خارت بی تمیز استکه جسم آخ ر به دامانم عزیز است
چو گلبن را ز درد خود خبر کردبه گل بیماری نر گس اثر کرد
نهادی پیش سوسن گه سر خویشکه بر من کار فرما خنجر خویش
گهی در خواست از نرگس به ناکامکه جانم را بده رنجوری وام
دل از رنگ بنفشه شاد بی قیلکه بهر ماتمش زد جامه در نیل
گهی بر گل چو بلبل ناله کردیگه از خون سبزه ها را لاله کردی
گهی دادی به زاری یاری ابرکه نوبت ده به من و ز گریه کن صبر
دلش با صد جنون دست و گریبانکزینسان خویش سازد چاک دامان
رخ بی رنگ و بو چون گلبن دردشکست صد خزان خورده گل زرد
ز سوز نالۀ زارش به گلگشتمتاع حسرت ارزان در در و دشت
ز اشک دانه دانه با دل تن گمحبت کاشتی در سین ۀ سنگ
ز افغانش که بر دلها نمک سودنصیب بلبلان شرمندگی بود
به صد شوریده جانی، بی قراریبه سر می برد زینسان روزگاری
چو در صحرا به تنگ آمد ز اندوهزد آخر دست دل در دامن کوه