بخش ۶۲ - در صفت فصل بهار برسات و فراق رام
هوای عشق آمد فصل برساتکه فردوس برین را می کند مات
ز بس آب و هوایش جان نوایستبه خوبی پادشاه هر هوایست
بهار عاشقان برسات هند استز دلها خون فشان برسات هند است
ز رنگ و بوی پرکاریست در ویسراپا ناله و زاریست در وی
هوایش بیدلان را سینه کاودکه از هر ذره عشق نو تراود
به وصفش مخزن گوهر گشایمچو چشم ابر در ریزی نمایم
چو بنشسته پس از سالی به میعادسلیمان فلک بر مسند باد
از آن باد آتش او گشت پر تیزبخار آب دریا یافت انگیز
به گریه ابر را نو شد اجازهکه سازد سن ت عشّاق تازه
فلک عاشق زمین معشوق زارستکه آن را گریه وین را خنده کار است
به خنده ابر همچون زنگی مستبه بازی کرده تیغ برق در دست
به تیغ برق ابر تیره رو تُندز تیزی خنجر زرین خود کُند
مقلد پیشه گشته ابر آذارکند تقلید دشت شاه دز بار
به روی آسمان ابر غریوانسپاه انگیخته از تیره دیوان
نه دیو است او که نازل شد فرشتهبه رحمت باری از رحمت سرشته
به سقایی چه شخص بی بدیل استکه آب زندگیش آب سبیل است
دگر شد شیر خواره عالم پیرکه ابر از شیره جان می دهد شیر
ز رنگ آمیزی از ابر درافشانگشاده رنگ ریز چرخ دوکان
هوا چون نشره اطفال رنگینکه هر یک ابر دارد رنگ چندین
زمانه غیرت نشو و نما رانموده گلشن رنگین هوا را
کشیده مانی از سیمرغ تمثالگشاده بر افق رنگین پر و بال
کفش رنگ زمانه بیخت گوییشفق با روز و شب آمیخت گویی
یقین ابر است بازاری چو قصابکه در یک کلبه دارد آتش و آب
ز بس هر پیشگی هست آن هنرورگهی خنجر فروش و گه کمانگر
نقاب شعله دود آه عشق استدر افشان کاویان شاه عشق است
چو غم تیره بلای آتش افشانبه دم چون اژدهای آتش افشان
فلک موسی و ابر سرمه سان طورتجلّی های برقش کرده پر نور
نهنگان سرزده زین موج ۀ نیلشکسته بند آهن حلقۀ پیل
به فرق نیل گر در خوشاب استیقین کان نیل نیسانی سحاب است
به گلشن بر ریاحین سایه گسترچو پیلان پیش پیش از فوج لشکر
خدایی سایبانها بر کشیدهز نو خور آسمانها آفریده
همانا گشت چرخ بی کنارهز صور آه عاشق پاره پاره
فلک دیر است ابر تیره رهبانچو دین مصطفی خورشید پنهان
ز چشم ابر اشک شادمانیچکان هر دم چو آب زندگانی
هوا گو یی گشاد از دست اعجازسر صندوق مروارید تر باز
ز قطره دائره بر آب سی ارزهی نقطه که داند کار پرگار
ز صلب ابر ریزان نطفۀ پاکرحم تازه بدو آبستنی خاک
ز شاخ خشک بار آرد گل ترهم از موز و صدف کافور و گوهر
فلک نوبت زده عیش و طرب رازمین نو سبزه کرده پشت لب را
ز سبزه شخص گیتی پرنیان پوشفکنده طیلسان خضر بر دوش
نشاط و انبساط از حد شد افزونزمین زنگ دل خود داده بیرون
ز سبزه خاک را میناست دربارگرفته آسمان زو وام زنگار
به سر سبزی جهان چون بخت شاهانبه شادابی زمین چون روی ماهان
ز سبزه کوری غم نیست د شوارچو از رنگ زمرد دیده مار
شکسته موسی الواج ز برجداز آن سبزی فراوان داشت بیحد
خروش انگیز هر سوتازه سیلیچو دیوانه به صحرا کرده میلی
دل مرغان ز بند دام آزادکه دانه سبز شد در دام صیاد
تراویده صفا از پیکر خاکفلک می گشت بر گرد سر خاک
ز اقسام ریاحین بس گل هندش کفت و کوکلا شد بلبل هند
ز عشق قطره چاتک بادم سردرقابت با صدف چون مور می کرد
دل طاووس را از مستی جوششده معزولی جنّت فراموش
به یک آیینه نازیدی سکندرهزار آیینه دارد این به هر پر
به پیش طوطی آن آیینه بنهادکه تعلیم شکر گفتن دهد یاد
جهان حسن را آیینه دار استاز آن آیینه هایش پرنگار است
کمال حسن دارد اندک ی نقصکه گرید در غمش در شادی رقص
ز طعن عیبجویان می هراسدکه عیب خویش نیکو می شناسد
ز یک عیبی که داری گو میندیشکه باشد هر هنر را عیب زان بیش
در آن موسم ز غم رام جگر خونشکسته دل چو شاخ بید مجنون
اگر چه ابر هر س و سیلها رانددلش را آتش غم سیخ بنشاند
ز ابر در فشان آسمان وشبه هرکس آب باران بردی آتش
بگو سرو از چه گردد آتش منکه آب افشاند بر وی نفط روغن
مگر نامت از ان شد ابرِ آذارکه بر عاشق نباری غیر آزار
دلش غیرت نما سنگ و سبو رادمش چون صبح خنجر زن گلو را
چو شمع از آتش دل چهره افروختچو مشک اندر دلش خون جگر سوخت
ز بس بی شمع خود با سوز می زیستبرو خاکستر پروانه بگریست
گرو برده به جانکاهی ز مهتابنشسته چون گل اندر آتش و آب
ز بس آزار جان شرمنده شد عشقوفایش دیده از جان بنده شد عشق
به صد جان کندن آن مدت بسر بردبه صد حسرت دلش خون جگر خورد
به صد غم آمد آن فصلش به پایاندر آمد اول فصل زمستان