بخش ۳۲ - رخصت کردن رام برت را با کفش چوبین و تعریف سلوک پادشاهی او
برت آن کفش چوبین بست بر سرعزیزش داشت از صد تاج گوهر
به نومیدی از آنجا باز گردیدنیامد رام تنها باز گردید
برون شهر اود آمد بایستادستر گن را به شهر اندر فرستاد
که تو در قلعه پیش مادران باشبه خدمتگاری شان پاسبان باش
مرا در شهر رفتن خوش نیایدکه از رفتن به جان وحشت فزاید
به شهر اکنون چه بینم رفته جسرتبه آنجا خود نه رام است و نه جسرت
همان بهتر که بی دیدار خویشاننبیند چشم پر خون جای ایشان
همانجا خانه کرد و ماند یک چندبه یاد رام جانش بود خرسند
نهادی کفش او بر تخت ناموسسحرگاه آمدی کردی زمین بوس
ستاده دست بسته با وزیرانصلاح ملک جستی از امیران
شنیدی گفتۀ ایشان کماهیبدین تدبیر راندی کار شاهی
به هجر رام از بس مبتلا بودطعامش بی نمک برگ گیا بود
بسان رام مو ژولیده بر سرگلیم فقر چون او کرده در بر
زمین خواب شب کندیده خفتیبه نزدیکان خود این راز گفتی
که هر گه رام را خاکست بالینمرا باید از او خوابید پایی ن
از آن سازم مغاک این خوابگه راکه نتوانم برابر خفته شه را
نیاید از ادب بر سر خاک خوابمکه پیش رام من کی در حسابم؟
بدینسان می شدی بود و غنودشهزاران آفرین بر ماند و بودش
ز بعد رخصتش؟ رام صف آرابه لچمن گفت کین زهاد صحرا
به خود سر گ وشی ای دارند هر یکهمانا از من آزارند بی شک
وگرنه وحشت شانرا سبب چیستمزاحم خلوت شانرا دگر کیست؟
برادر گفت کاین یزدان شناسانز دیوانند روز و شب هراسان
جگر زان فتنه کیشان ریش دارندغم ما از غم خود بیش دارند
صریح این حرف با ما می نگویندنهان لیکن صلاح وقت جوین د
که یا از مفسدان کن پاک صحراو یا رو، جای دیگر ساز مأوا
شنید و ماند خاموش آن وفا جوز بعد چند روزی گفت با او
به دل دارم کنون عزم رواروزمن این کنکش معقول بشنو
درین صحرا مناسب نیست بودندرِ آزار خود نتوان گشودن
ز چترِکوت باید رفت بس دوربه نزدیک است ازینجا اود معمور
دهد آزارِ ما آمد شد خلقکجا طاعت، کجا آمد شد خلق
هجوم خلق بس درد سر آردخلل در عزلت از طاعت برآرد
دگر آن زاهدان اینجا نماندندز همت مرکب دل پیش راندند
در آن صحرا دگر نگرفت آرامبه سیر دشت وندک کرن زد گام