گنج

بخش ۳۳ - رفتن رام از چترکوت به صحرای اتره زاهد و دیدن سیتا زن او را و فرود آمدن حله ها از عالم بالا برای سیتا به دعای زن زاهد

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۵ بیت
چو سیاحان به عزم جای دیگرصنم همره روان شد با برادر
به هر صحرا و کوه و دشت و وادیشدی مشغول سیر نام رادی
به ترک دولت از دلدار دلخوشچو از دولت شود محنت فرامش
به روی دوست بر جا راه پیمودنگاهش مرغ گلزار ارم بود
دلش جمع از پریشانی و اندوهز بی آبی برّ و سختی کوه
به هر وادی که بودی آب نایاببه لعل نوش خندش بود سیراب
ز کوه سخت زان رو غم نمی خوردتجلی خدا همراه می برد
ز بس زان گل شگفت آن مرغ آزادبه خوابش پادشاهی نامدی یاد
چنان رفتی به جانان شاد خندانکه هنگام خلاصی اهل زندان
به ذوق یک نگاه آن پری روفدا کردی هزاران باغ مینو
به هر گامی ز صحرا صد چمن کاشتگلستان روان همراه خود داشت
به کوه از سایۀ آن سرو گلرنگبه لعل آتشی شد چون ز خور سنگ
به هر خاری که آن گلرنگ بگذشتچو نخل خشک مریم بارور گشت
غزال مشک شد آهو ز بویشکه صد چین داشت هر یک تار مویش
به حیرت ماند زو کبکان در آن راهکه در دامان گرد افتاد چون ماه
میان رام و لچمن جای سیتاچو گل کرده میان رنگ و بو جا
روان رام و برادر چون با گنگمیان هر دو سیتا سرستی رنگ
چو لعل سفته مابین دو گوهرچو ماه طالع از برج دو پیکر
مهش تابان میا ن رام و لچمنچو حقی کز دو شاهد گشته روشن
تماشاهای صحرا دیده دیدهبه جای آتره عابد رسیده
تکلف بر طرف بر خ وان زاهدبه شهد و میوه شد مهمان زاهد
زنش را نیز کرد آنجا زیارتکه سیصد قرن کارش بود طاعت
زن زاهد به رسم میهمانیبه سیتا کرد بی حد مهربانی
پس از لطف و کرم با آن گل اندامنصیحت کرد بهر خدمت رام
چه مردانه مثل زد آن مثل زنکه دلجوییِ شوی است طاعت زن
بسی پرسید سرو سیمتن راستایش کرد و گفت آن حور زن را
تویی اندر زنان چون ماه بی عیبازان کردم دعا کز عالم غیب
بهشتی حله های کسوت حورمعطر چون گل اندر مشک و کافور
مرصع زیور ی لولوی لالابرای تو فرود آید ز بالا
سمنبر با تواضع کرد در برلباس فاخر و انواع زیور
مگر از بسکه بود آن مه به عفتبه داد عصمتش، حق داد خلعت
نگنجید ازطرب چون غنچه در پوستبه خوبی جلوه گر شد در بر دوست
فراوان شادمانی ها نمودندبه حسن و عشق خود هر یک فزودند
همانجا شب به جانان بود دمسازسحر گه کرد آهنگ سفر باز
ز ذوق سیر با یار دل افروزنمی ماندی چو مه یکجا شب و روز
همانا داشت زانرو لذت سیرکه یار خویش را می دید با غیر
چو خورشید آن جوانمرد جهانگردوداع همت از یاران طلب کرد
در آن صحرا شکارافکن شب و روزگوزن و شیر و گور و آهو و یوز
همی رفتی به منزل چند فرسنگجهان زو بر پلنگ و اژدها تنگ
ز سهمش از وطن هر سو گریزانگوزنان اشک زهرآلوده ریزان
هژبر از بیمِ تیرش با دل ریشبه کام خویش بردی سبلت خویش
غزال سرمه چشم اندر بیابانبه گرد خود ز تیرش یافت مژگان
صنم یک روز با سروِ سر افرازز دلسوزی نصیحت کرد آغاز
که تنگ آمد ز صیدت مرغ و ماهیبه درویشی نزیبد کار شاهی
چه باعث شد ترا بر شیوهٔ صیدکه سرگردان همی گردی و بی قید؟
شکار از حد فزون، سازد سیه دلکه هست از خون ناحق غیر حاصل
مکن بر گور و آهو ترکتازیبه جان دیگران تا چند بازی؟
زبان بگشاد شیرین لقمۀ شورمکن بر بی زبانان این قدر زور
مجو آزار کس، کاین سهل کار استکم آزاری، رضای کردگار است
صنم را داد پاسخ سروِ آزادکه صید دام زلفت جان من باد
مفرما منع صیدم تا توانیکه تقریبِ شکار من ندانی
مرا در ضمنِ آن کارست بسیاروگر نه نیستم راضی به آزار
که می کردند دیوان قصد جان رابه شکل وحش و طیر این زاهدان را
من از بهر نگهبانی این جمعزنم این وحشیان را تیر بی طمع
پری داد آفرین بر نکته دانیلبش بوسید زان شیرین زبانی