گنج

بخش ۳۱ - مشورت کردن وزیران با برت به جهت جلوس او و منع کردن برت وزیران را و آمدن در چترکوت به جهت آوردن رام و انکار کردن رام از ملک

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۶۹ بیت
به پایان چون رسید ایام ماتموزیران مشورت کردند با هم
به پیش برت گفتند این سخن راکه شاها! تازه کن عهد کهن را
بباید شد ز ملک اکنون خبردارجهان چون بیوه باشد بی جهاندار
چو جسرت بست چشم عاقبت بینولیعهدش تویی، بر تخت بنشین
ز دانایی جوابی داد زآنسانکز آب زر نویسد عقل بر جان
مرا هر چند جسرت داد افسرو لیکن هست این حقِ برادر
تصرف چون کنم؟ بر من حرامستکه این دولت نصیبِ بخت رامست
همان بهتر که به صحرا شتابمز هر جا رام را جسته، بیابم
بیارم بر سر تختش نشانممن اندر خدمت او جان فشانم
به دلها زین س خن افزود حیرتکه احسنت ای برت بر صدق نی ت
به جست و جوی رام از جان شتابانروان شد با وزیران در بیابان
حشم برد و سپاه بیکران رابه محفل بر نشانده مادران را
دران صحرا گروه زاهدان دیدبرت ز آنها چون حال رام پرسید
یقین شد در دل آن قوم یکسرکه بهر قتل رام آمد برادر
به پاسخ پیر زاهد با برت گفتکه ای فرزانه رای با خرد جفت
چو رام از ملک و دولت گشت معزولبه کار طاعت یزدانست مشغول
لباس فقر پوشیدست در برز سنگش بالش و از خاک بستر
خورد برگ گیاه تر درین دشتازو بگذر که او از خویش بگذشت
تو اکنون رام را بهر چه جوی یپی آزار جانش، چند پویی؟
برت بگریست کای فرزانه زاهدخدا بر صدق گفتار است شاهد
که اصلاً نیستم با رام دشمنبدین تهمت چه آزاری دل من؟
و لیکن بهر آن می جویم او راز سر گویم تمامی گفت و گو را
مرا و رام را، جسرت پدر بودبه دولت بر سرما تاجِ سر بود
برهنه ماند زان افسر مرا سرکنون خواهم پدر باشد برادر
به داغ تازهٔ من مرهمی نهاگر دانی، نشان او به من ده
سخن بشنید زاهد، آفرین گفتنشانش هم به رای دوربین گفت
به شب مهمانش کرد و روز رخصتنشانش یافت شد راهی به سرعت
چو رام آن گرد لشکر را نظر کرددلش را بر خرد وحشت اثر کرد
به سیتا گف ت پنهان شو تو در غاربه لچمن گفت رو بالای کهسار
ببین در دشت تا این لشکر کیست؟کسی را قصد ما اینجا پی چیست؟
ز کُه لچمن نظر بر لشکر انداختعلم دید و نشان برت بشناخت
فرود آمد دوان از تیغ کهسارشود تا رام ازین معنی خبردار
بگفت ای رام در بر گیر جوشنمهیا شو که نزدیک است دشمن
ندانی دشمن بیگانه برخاستکه آتش بهر ما از خانه برخاست
برت بر قتل ما لشکر کشیده ستبه فوج بیکران اینجا رسیده ست
نکو شد کز خود اینجا آمد امروزهدف سازم به پیکانهای دلدوز
دهد فتوای خونش دشمن و دوستکه اکنون خون او بر گردن اوست
برای قتل ما آمد به صحراوگرنه چیست کار برت اینجا؟
شنیده رام نام برت و لشکرجوابش داد خندان ای برادر
نخواهد بود کرده آنچه تقریروگر باشد چنین سهل است تدبیر
در این اندیشه چشمش بود در راهنظر بر روی برت افتاد ناگاه
به تنها برت زان لشکر پیادهزمین بوسید و در پایش فتاده
نوازش کرده و در بر گرفتشحدیث بازپرس از سر گرفتش
وزیران پدر را کرد اعزازسران را ساخت از پرسش سرافراز
در آن لشکر که و مه هر کسی بودبه قدر حالتش، اعزاز فرمود
زیارت کرد زآن پس مادران رابه خوشنودی فدا می ساخت جان را
به گوش برت پنهان گفت پس رامکه از جسرت چه آوردید پیغام
پدر از بنده خوشنود است یا نه؟پسر را یاد فرمود است یا نه؟
به صحبت بود شخص نازنینش؟درخشانست خورشید ج بینش؟
برت بگریست و گفت ای رام آزاد !پدر خود رام گویان بی تو جان داد
کنون ما بی پدر درِ یتیمیمدر آن گلشن چو غنچه بی نسیمیم
بیا چون ابر بر ما سایه افکنبه احسان بشکفان پژمرده گلشن
چو بشنید این سخن رام از برادربه ماتم خاک ره افشاند بر سر
ضرورت شد دریدن جامۀ جاننبودش جامه تا چاک گریبان
به روحش آب دادن آمدش یادهم از دست و هم از چشم آب می داد
به زاری گفت مرگ آیا چه خواب است؟کزان دریای ما محتاج آبست؟
چو فارغ گشت رام از دیدن آببرت گفتش که ای مهر جانتاب
بیا و تختگاه از سر بیارایبه چشم آسمان نه منت پای
هم امروز است این فرخنده ساعتکه در شهر او د آری سعادت
جوابش داد آن فرزانۀ دهرکه من اکنون نخواهم رفت در شهر
به صحراها بگردم چارده سالترا زیبنده بادا تاج و اقبال
چو کردم با پدر آن روز این عهدکنون بهر وفای آن کنم جهد
دگر باره برت افتاد بر پایکه ای مسند نشین کشور آرای!
نه آیی تا به شهر اندر شتاباننخواهم رفت من هم زین بیابان
چو گفت و گویش از اندازه شد بیشملال افزود بر رام دل اندیش
در اثنای جو ابش آن خردمندخلاف مدعایش خورد سوگند
به دلسوزی نصیحت کرد بسیارز خواب غفلت او را ساخت بیدار
برادر را بسی پند پدر دادکه باید داشتن این پندها یاد
چو لب بر بست زان پند و نصیحتبرت را کفش چوبین داد رخصت