گنج

بخش ۳۰ - در بیان وفات کردن راجه جسرت در فراق رام

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۹ بیت
چو پیش آمد بران رای خردمندز عشق زن بلای هجر فرزند
ز روبه بازی این گرگ اخضرپدر شد یوسف خود را برادر
ندانست این که بی دیدار محبوبرود جانش بسان چشم یعقوب
ز حیرت در دهانش ماند انگشتچو مستی کو ز مستی خویش را کُشت
برای واپسین نظار هٔ رامچو جان، آخر برآمد بر لب بام
به چشم خویش دید آن رفتنِ جانچو نرگس، زار چشمش ماند حیران
گهی دیدن به رو اشکش روان شدچو نور چشم، چشمش هم روان شد
چو شد نزدیک آن کز رفتن دورز چشم مست گردد باده مستور
دلش گشت از خمار هجر بیتابدر آن بیتابی آمد آخرین خواب
نگه بر روی جانان بود دمسازک مرغ روحش از تن کرد پرواز
نشد پنهان هنوز از چشم خونبارکه روز زندگانی شد شب تار
چو هجر دوست نگذارد به تن جانخوشا کو جان دهد در وصل جانان
دران جان دادنش حیرانی از چیستکه جانش رفت بی جان چون توان زیست
چو جسرت در فراق رام جان دادز غم در خان و مانش آتش افتاد
برت گریان به رسم خویش و آیینمهیا ساخته تجهیز و تکفین
به دوش خویشتن برد آن جنازهبه طفلی دید برت این داغ تازه
به رسم هندوان در جای موعودتلی آراسته از صندل و عود
ز عشقش آتشی کردند بس وامچشاندند آن شراب صرف بی جام
ندانم عاشق از طالع چه اندوختبه مرگ و زندگانی بایدش سوخت
شد آتش مجمر زر، جسم او عودمشام عشق، خوشبو گشت از آن د ود
بران خاکستری از آتش دلزدند آتش دو باره اهل محفل
خراب عشق گشت از شعله معمورچو شمع از سوختن شد جمله تن نور
ازان آتش که عشق از دم برافروختاگر شمع و اگر پروانه بد سوخت
تنش هم سوخت زان آتش چو جانشبه آبِ گنگ بردند استخوانش
حبابی گشت تاج کجکلاهیهما را استخوان خوردند ماهی
مگر شه گشت شمشیر ظفریابکه کارش بود با آن آتش و آب
خراب آباد گیتی کم خراج استدرینجا نقد هستی بی رواج است
ازین ویرانۀ بی گنجِ پر ماربرو چون شیر مردان جان نگهدار
دو ساغر دارد این نیلی خُم دونیکی پر زهر و آن دیگر پر از خون
ز بزم و دور آن پرهیز بایدکه جام زهر و خون خوردن نشاید
کند تا ماتم رای یگانهاز آنجا برت باز آمد به خانه
زچشمش خون دل چون چشمه زد جوشچو آب زندگانی شد سیه پوش
چو نور دیده اش بود آن گزیدهسیه پوشیده همچون نور دیده
سپه یکسر سیه پوشید و گریانشب آید چون شود خورشید پنهان
پریچهران به ماتم چهره خستندچو خورشید و شفق در خون نشستند
به ماتم داشت مهر گیتی افروزخسوف ماه و سیاره چهل روز
اگرچه برت سوگش داشت بسیارکمک گفتم که چندان نیست در کار
چه در سوگ کسان باید نشس تنمرا بر خود بسی باید گرستن
ندانم تا اگر خوانم به شیونندارم هیچ کس ای وای بر من