گنج

بخش ۲۱ - در بیان کشتن رام دیوان را و خلاص کردن زاهدان را از آفتشان

به تخت آسمان چون شاه خاورز فتح دیو شب کج ماند افسر
طلسم انگیز دیوان فسون سازز هر سو جادویی کردند آغاز
به جای طاعت از تأ ثیرافسونروان شد جویها از ریم و ز خون
زمین از فتنه شوریده زم ان نیزهمی بارید آتش آسمان نیز
چو رام آن فتنه دید از شر دیوانبه فوج دیو بر زد تیر باران
ز تیر رام فوج دیو بشکستز بارانش غبار فتنه بنشست
سپاه دیو زاد آخر زبون شدلوای کید ایشان سرنگون شد
روارو در سپاه دیو افتادسپاه آمد به رزم رام ایستاد
خدنگِ آتشین انداخت جانسوزچو تیره آه مظلومان جهان سوز
ز تیرش دیو تیره جمله تن سوختشهاب رام شخص اهرمن سوخت
مهادیوی یقین شد رام خوش کامز دانش در نهاد دیو خود کام
عیان شد فوج ماریچ از دگر سویهمه یکد ل به جنگ رام یکروی
به تن ماریچ هم زد ناوک خوردز سهمش نیمه جان با خود برون برد
به دریا رفت پنهان شد ز بیمشز سهم او دل و جان شد دو نیمش
چو رام از کار دیوان دل بپرداختبه چشم خلق خود راسرخ رو ساخت
به خدمت کرد بسوامتر را شاددگر در خدمتش یکپای استاد
که کردم آنچه گفتی خدمت توبه جان منّت طفیل همت تو
کنون هم ایستادستم به یکپایاگر کار دگر داری بفرمای
وگر کاری نداری رخصتم کندلِ جسرت خلاص از محنتم کن
جوابش داد بسوامتر داناکه در ترهت همی خوانند ما را
جنک جگ سوینبر ۲ پیش کرده استجهان مهمان جشن خویش کرده است
طلب کرده است رایان جهان رانهاده در میان زرین کمان را
هر آن کس کش کند آن قصه تا گوشبدو سازند سیتا را هم آغوش
مرا رفتن در آنجا خود ضرور استثواب آتش جگ، عین نور است
تو کردی کار خود آخر چه کار استکنون در هر دو امرت اختیارست
اگر خواهی تماشای کمان کنوگرنه رو پدر را تازه جان کن
به بسوامتر گفتا رام خوشخ ویسوینبر چیست سیتا کیست بر گوی