گنج

بخش ۲۰ - رفتن رام به ملک مالوه که نزد صوبۀ اود است

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۰ بیت
به عزم مالوه بس راه پیمودکه آن جا ی عبادت گاه او بود
همی رفتند تا در نیمۀ راهبیابانی عجب دیدند ناگاه
مهیب و وحشت افزای و دژم رویهوایش فتنه انگیز و بلاجوی
ز انبوهی درختان آنچنان بودکه راه وهم می کردند مسدود
چنان پیچانی شاخ درختانکه زندان خانۀ باد سلیمان
ز بسو امتر پرسید آن زمان رامکه ای زاهد بگو این دشت را نام
درختانش چرا گشتند انبوهتبر زن نامده مانا درین کوه
جوابش داد کای خورشید تابانسداسرم است نام این بیابان
نیامد کس ز بیم دیو اینجادرختانش از آن ماندند بر پا
که جای مادر ماریچ دیو استجهان از جور ریوش در غریو است
کنون در خواب هست آن تیره فرجامکه در دیوانست او را تارکا نام
چو گفتم با تو از سر ماجرا رابباید کشتن اکنون تارکا را
مکن در دل که زن را کس کشدچونکه بر فتوای من می ریزی این خون
برو در قتل این زن هر چه باشدبباید کشت موذی هرکه باشد
شنید این ماجرا و رام برجستبه قتل تارکا از جان کمر بست
کمان زه کرد وانگه چاشنی کردبرآمد از بیایان ناگهان گرد
به جنگ رام آمد دیو خونخوارز آوازه کمانش گشته بیدار
به تارک ناوکی زد تارکا رادوان از پا در افکند آن بلا را
ملک بر چرخ کرده آفرینشفلک ز انصاف بوسیده زمینش
چو زاهد آنچنان تیر افکنی دیدز رام شیر دل شیر افکنی دید
به آب گنگ پیشانیش تر کردسبک مرغی دعا را تیز پر کرد
که در دستم همین نقد دعایستبه صد جان نقد ما بر تو فدایست
سلاح جنگ دیوان آشکارابگیر از ما که برما داد ما را
سلاح اندر به معنی خنجر برقکه بشکافد به زخمی کوه را فرق
خدنگ آتشین و ناوک بادبه رام آموخت هر یک بهر او داد
که چون در جنگ افتد مر ترا کارطلب فرما ز جنّان سلح دار
خیال هرکه اندر خاطر آیدبه دل نگذشته پیشت حاضر آید
روان گشتند پس سوی وطن گاهکه چشم راهدان بودست در راه
چو پیر خویش را با رام دیدندپی پابوس او از سر دویدند
که ما در انتظار رام بودیمدرین اندیشه صبح و شام بودیم
که هفده جگ ما از شر دیوانهمه در ناتمامی گشت ویران
کنون این جگ ما در خدمت رامز سعی او مگر آید به اتمام
چو رام این نکته کرد از زاهدان گوشز نام دیو خون زد در دلش جوش
تسلّی داد، گفت آن زاهدان رابه من گویید این راز نهان را
که این دیوان بد کردار پرفنهمی آیند بر وقت معین
و یا تعیین وقت خود ندارندیکایک بر خرابی دل گمارند
بدو گفتند کاین دیوان گمراهنمی آیند جز در نیمۀ ماه
چو یکشب ماند اندر روز میعادبه بند و دفع دیوان رام آزاد
پی تدبیر بربسته میان تنگمسلح ایستاد، آمادهٔ جنگ
همه شب پاس جگ زاهدان داشتبه طاعت شاه خود را پاسبان داشت