گنج

بخش ۱۹ - پرسیدن رام از بسوامتر حقیقت گنگ که چگونه از آسمان بر زمین آمده و جواب دادن او

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۴۰ بیت
ز دانش داد زاهد پاسخ رامکه رایی بود در ستجگ، سگر نام
چو شاه اختران صاحب کلاهیچو ماه آسمان انجم سپاهی
به فرمانش همه اقلیم ها رامچو حکم جان روان بر هفت اندام
نبودش در خزانه نقد فرزنددلش زین غم همیشه بود در بند
به پیش زاهدی رفت آن جهاندارکه فرزندیش در خواهد ز دادار
نی ت در دل که زاهد در بشارتبه یک فرزن د داد اول اشارت
که از یک زن ترا یک گوهر آیدزن دیگر هزاران بیش زاید
شمار هر هزارانش بود شصتچنین دول ت به زود آید فرادست
سگر را نقش گشت آن مژده در جانکه شک نبود به میعاد کریمان
دوان بوسید پای آن یگانهز دیر زاهد آمد سوی خانه
به مشکو همچوجاسوس ازسرِهوشبه مژده ماند بر دیوار و در گوش
به ناگه مژده ای دادند شه راکه ماند امید از بخشش دو مه را
چو روز وعده بشمارند عشّاقحساب مه گرفتی شاه مشتاق
ز بس شادی شکار ماه می کردبه خواهش عمر خود کوتاه می کرد
به شادی عمرخود زان رو همی کاستکه عمر ج اودان ز اولاد می خواست
چو اندر آرزو بگذشت نه ماهیکی مه پاره زاد از یک زن شاه
شه از شادی نثارش کرد صد گنجبرهمن دید نامش ماند اسمنج
چو وقت زادن آن دیگر آمدسرود حیرت از بام و درآمد
یکی ابریق وش زائید بر فورپر از بیضه بسان بیضۀ مور
ز وضع حمل حیران ماند دایهخبر شد پیش تخت عرش سایه
شه آگاه بد زهر یک بیضۀ مورکه خواهد شد نهنگ و اژدها زور
چو دل شاگردی مرغ خرد کردبه حکمت بیضۀ قدرت بپرورد
هزاران خم مهیا شد شباشبهمه از روغن کنجد لبالب
به روغن بیضه ها شاهی ظفریابچو ماهی بیضه ها پرورد در آب
جدا در هر خمی یک بیضه بنهادز هر یک بیضه طفل موروش زاد
شدند از خورد روغن هر یک افزونچو طفل اندر رحم از خوردن خون
نگهبانان خم استاده بر پایبه حکم رای گشته روغن افزای
کزان روشن شود هر یک چراغششود سیرابی گلهای باغش
ز روغن شیر و از خم گاهوارهبدین گشتند طفلان شیرخواره
کلان گشتند آن خردان بسیارپس از سالی به قد طفل نانخوار
به حکم شه ز خم جستند بیرونتو گفتی کز رحم زادند اکنون
برآمد هر یکی چون از زمین گنجبسان قد و خوبیهای اسمنج
پدر مرهر یکی را گشته دمسازنمودش پرورش در نعمت و ناز
به تن گشتند پیل افکن دلیرانجوان و حمله زن چون نره شیران
ز قدرتهای یزدان زان صف مورشده هر یک در آخر اژدها زور
ولی اس منج را رای جوانمردز خردی داشت چون گ ل ناز پرورد
ز طفلی نازش از اندازه بگذشتجوان نازک مزاج و تند خو گشت
شرابِ ناز بد مستیش آموختچو ناز دلبران دلها همی سوخت
جوان و سرکش و خودرأی و خودکامزبانش تلخ تر از میوهٔ خام
به کینه از جفاکاری عیان تربه بیداد از بلا نامهربان تر
چو حسن بی وفا شد مردم آزارچو عشق خانه برهم زن ستمکار
چو چشم مست خوبان فتنه انگیزچو شمشیر نگاه گرم خون ریز
چو آب از میل پستی یار هرخسچو آتش بی سبب دشمن به هرکس
ز جور او به ملک او خلل شدکه در بیداد کردنها مثل شد
ز کَلجگ شد بتر س تجگ ز اسمنجرعایا داد خواه آمد ز بس رنج
به گوش رای شد فریاد مظلومفساد او پدر را گشته معلوم
حکیمانه علاجش بین که چون کردبه اخراج از تن ملکش برون کرد
ز ملک اسمنج بیرون رفت ناکامازو فرزند مانده انسمان نام
مرض رفت از بدن بیرون شفا ماندفنا فانی شد و باقی بقا ماند
چو گوهر زاد از سنگ و گل از خارچو مهره ز اژدها و نور از نار
جهاندار و خبردار و وفادارکم آزار و گرانبار و گهربار
نکونام و نکو رأی و نکو گوینکو طبع و نکو کیش و نکور روی
دمید از صبح کاذب صبح صادقچو نیلوفر برو خورشید عاشق
ازان باد بهار جان فشانیجهان شد باغ باغ از تازه جانی
ز سر گلگل شده دلهای غمناکتو گویی زهر خورده یافت تریاک
چو از حال نبیره جد خبر یافتبه چشم نور کم کرده بصر یافت
عصای پیری از قدش گزیدهچو عینک داشتی بالای دیده
به کارش جد همی کردی به جان جهدخطابش داد فرزندی ولیعهد
به شکر آنچنان انعام جاویدبه خود و اجب گرفتی جگ اسمید
تمام اسباب جگ کرده مهیارها شد باد پای باد پیما
ز بند اصطبل را بگشاد صرصرکه گردد باد سان کشور به کشور
جهان پیما شد آن رخش ظفر سمبه دنبالش سپهداران دمان دم
فرس در پیش چون باد خزانیسپه در پس جهانی در جهانی
سری کو سرکشی خویش بگزیدبه یکدم برگ ریز عمر خود دید
کسی کز عجز بوسیده به جان خاکتوانگر شد به زر چون در خزان خاک
بدین تدبیر در شهر و ده و دش تبسانِ ابلقِ ایام می گشت
زمین بوسان شهان هفت اقلیمخراج آورده و کردند تعظیم
دوان پی در پی اس ب جهانگیرسپهداران جهان کردند تسخیر
چو دولت در رکاب اسپ شاهیبه دارالسلطنه گشتند راهی
قضا را آن لوند آهنین سمقریب تخت گاه رای شد گُم
به یکدم از نظر چون وهم بگریختهوا شد با هوا گرمی درآمیخت
مگر بادش به لطف جان رسیدهکه در رفتن ندیده هیچ دیده
همه شب پاسبان بیدار ناگاهربوده دزد دستارش سحرگاه
چو غواصی که آرد در شهوارز دریا باز کم سازد به بازار
سپه حیران ز روبه بازی دهرخجل بی مدعا رفتند در شهر
سگر بی اسب درمانده به شاهیکه بی باد است کشتی در تباهی
دلش پر انفعال از آتش هومازین حیرت به خود بگداخت چون موم
نیامد باد پا آتش نیفروختبه یاد باد، بی آتش همی سوخت
دلش خون جگر خواری نهفتنچو نقش غنچه نومید از شکفتن
ز اولاد سگر پر بود عالمچو صحرای وجود از تخم آدم
ز فرزندان نه پنداری سگر بودجهان را آدم ثانی مگر بود
سگر با لشکر اولاد خود گفتکه اسب جگ با هر کس که بنهفت
بباید بسته پیش از اسبش آوردبه شمشیرش همی شاید سزا کرد
درین کوشش کمر بندید پر تنگکه اسپ جگ زود آید فرا چنگ
کنون باید به کوه و بحر و بر گشتتجسس ها نمودن در ده و دشت
به هر تقدیر سعیی کرده بایدکزان تدبیر کارِ ما برآید
اگر آن اسب بر روی زمین استبه اندک سعی تان آید فرادست
ضرورت ورنه رفتن در ته خاکبرآوردن زکان درِ خطرناک
نکرده کار پس نائید زنهارکه چشمم را بود از رویتان عا ر
به فرمان پدر افواج اولادبسیط خاک پیمودند چون باد
جهان گشتند محنت ها کشیدندنشان اسب گم گشته ندیدند
ضرورت پیلها در دست کردندبه کاویدن زمین را پست کردند
زهر یک ضربت پیل گران سنگزمین برکنده می شد چند فرسنگ
زمین کاوان به زور آسمان بالهمی رفتند تا پیلانِ دکپال
فلک تمثال پیلان هشت زنجیرزمین بر فرق ایشان ماند تقدیر
به فرقشان زمین زان گرد کمترکه از خرطوم ریزد پیل بر سر
تحیر ماند پی لان زان دلیریکه خوش از جان خود کردند سیری
دعای بد برایشان یادکردنداجابت شد چو آیین یاد کردند
ز پیلان هم فرو کندند بس میلکه اسب خویش می جستند نی پیل
فراوان جانور را دل پریشانکه زیر خا ک بوده جای ایشان
بسا جاندار ارضی گشت بد حالبسا مور و ملخ گشتند پامال
برایشان بد دعا کردند و نفرینبه جان رنجیده حیوانات مسکین
طبقهای زمین هر هفت کندندکه تا زیر رساتل جا پسندند
به کاوش خاک را دلریش کردندتو گویی حفر گور خویش کردند
ته هفتم زمین دیدند باغیارم را هر گلش بر سینه داغی
ز مینو دل گشا تر سبزه زارشز کوثر جانفزاتر جویبارش
یکی خوش حجره در صحن گلستانبعینه چون قصور باغ رضوان
کَپِل زاهد درو ماوا گزیدهز عزلت پای در دامن کشیده
به طاعت بود هفصد قرن بی دارز بیداری چو نرگس گشته بیمار
پس از عمری نهاده سر به بالینبه دیده وقف کرده خواب نوشین
به خوابِ خوش درون چشم پر خوابچو تشنه کرد سرد از شربت آب
شه روحانیان از غایت هوشبه باغش بسته بود اس بِ سیه گوش
خلل می خواست در جگ آشکاراکز آنجا چون برد کس باد پا را
چو اسبِ خویش را در باغ دیدندچو اسب از بس نشاط از جان جهیدند
که دزد اس ب جگ ماست زاهدکج اندیش است این ناراست زاهد
ز ایذاها نکرده هیچ تقصیرزبانِ طعنه بگشادند با پیر
که ای صد دانه سبحه دام کردهمعایب را محاسن نام کرده !
فرشته رویی و ابلیس خویینکویی چون بتان فتنه جویی
ز ریش ت و نکو تر ریش بز نربه است از طیلسان تو جل خر
سر و ریشش چو پشم خایه کندندکه بز ریشان برای ریش بندند
کَپِ ل اندر بلا ی بد گرفتارچو در مستان و صهبا محتسب خوار
بدی کردند ناحق مدبری چندبدین حق اهانت کافری چند
چو زاهد سر ز خواب دیر برداشتنخست آزارشانرا خ وب پنداشت
که با من خود کسی را نیست کینهبه خوابم دست چپ آمد به سینه
سبب کم دید جور بی سبب راغضب جوشید مرد کم غضب را
چو بی موجب ز کس آزار باشدحکیمان را غضب بسیار باشد
ز لت خواری رسیده تا به مردنچو آتش گرم گشت از چوب خوردن
نگاه گرم چون آتش بی فروختضلالت پیشه را پروانه وش سوخت
ز ظلمِ کفر ناحق برفتادنددرین عالم به دوزخ درفتادند
شدند اندر جزای فعل ناخوشکف خاکستران طوفان آتش
بدینسان ماجرا بگذشت شش ماهکسی زان راز پنهان کم شد آگاه
سگر را هیچ ازین قص ه خبر نهز اسب جگ و فرزندان اثر نه
ز غم دلتنگ تر شد رای دلتنگنیامد استخوان رفته در گنگ
شکاری را هوس بریانی غازندانست اینکه از دستش برد باز
به دل اندیشه فرمود آن صف آراضرورت بود جستن باد پا را
ولیعهد اُنسمان را داد فرمانکه بی اس ب است کارم نا بسامان
به جان کوشش نما کین کار دین استز تو خواهد شدن ما را یقین است
ز حرف جد نبیره شادگر دیدبه گوش خویش فال نیک بشنید
ظفر درخواست از دادار داورز خوشنودی دلها ساخت لشکر
دعای خلق بر فوجش طلایهز چتر هم تش بر فرق سایه
قدم در ره نهاد آن در یکتامسافر گشت چون خورشید تنها
به راه کندهٔ عمها روان شدبه جست و جوی اس ب بی نشان شد
به راه رفته ایشان کرده آهنگگریزان زان ره و آیین به فرسنگ
پی ایشان گرفت اندر تک و دونه اندر گمرهی شان گشت پیرو
به هرکس شد دچار آن را خبر نیستبه منت آرزو می کرد از نیست
تفال خواست از پیلان دگپالچه جای پیل کز موران پامال
بدین خوشخویی آن مرد گزیدهبه گلگشت کپل زاهد رسیده
به باغش یافت اسبی باد رفتارچو باد نوبهاری در چمن زار
کپل در صومعه مشغول حق بودعبادت را جبین بر خاک می سود
ادب کرد انسمان بر پای استادچو فارغ شد کپل از ورد و اوراد
به خاک سجدهٔ اخلاص درو یشهمه تن شد جبین چون سایۀ خویش
رضای او گرفت و اسب بگرفتدعای او گرفت و اس ب بگرفت
همانجا محرق عمهای او بودزیارت را روان شد آن غم اندود
چو بر خاکستر عم های خود رفتز بس زاری چو اشک ازجای خود رفت
ز خورشید احتراق اختران دیدستاره سوخته زان زار نالید
ز خاکستر بسر بر خاک می زدز چاک دل گریبان چاک می زد
گران زاری زمانی بیش می کردچه آن آتش که دوزخ می شدی سرد
نجات از سوختن شان دادی آسانتنوری را چه یارا پیش طوفان
ولیکن رفت نقد فرصت از دستنیامد باز تیر رفته در شست
سحرگه مار خورده مرده ناکامچه سود اشکی گوزنان ریختن شام
چو دوشم کرد آتش خانمان سوزچه کار آید مرا این آب امروز
به دل گفتا بباید دادن آبیبه روح شان رسانیدن ثوابی
روان شد تا دهد آب آن جگر تابز مژگان گرچه صد ره داده بود آب
ولی سیمرغ مانع آمد و گفتبه گوشش در راز سفتنی سفت
که عمهایت همی بودند بی دینکپل شان سوخت زان در آتش کین
به مردن سوی دوزخ رو نهادندازین آتش به آن آتش فتادند
به روحشان چه سود این آب دادنکه کار بسته را نتوان گشادن
شتابی چون کنی کار درنگ استعلاج تشنگیشان آب گنگ است
همه آبِ جهان لخت سراب استکه جاتک تشنۀ آبِ حباب است
صدف جز قطرهٔ نیسان نخواهدخضر جز چشمۀ حیوان نخواهد
ولی مشکل که گنگ ازتان نهان استنیاید بر زمین بر آسمان است
اگر در دامنِ همت زنی چنگکه آری بر زمین از آسمان گنگ
یقین دان کار مردان کرده باشیبه خویشان نیز احسان کرده باشی
کنی آسان عذابِ آن جهانیز زندان خانۀ آتش رهان ی
کسی کو تن به آب آن بشویدز خاکش گلبن توحید روید
شود آمرزش چندین گنهکارفرو شوید ز جامه داغ ادبار
فراوان دوزخی یابند جنّتترا باشد ثواب اندر حقیقت
چو پند او به گوش آنسمان شدنداد آب و گرفت اسب و روان شد
سگر زان مژده شادان گشت و خرسندبرون آمد به استقبال فرزند
بهار جان به آن باد بهاریرسیدند از ره امیدواری
رود با باد هرجای ی که خوشبوستخوش آن بویی که ب ادآورده اوست
خلاص از بند دیو آمد به جولانبه پیش تخت شد باد سلیمان
چو مرغِ بسته پر پرواز یابدچو مرده عمر رفته باز یابد
ز سرو یاس چیده بار امیدسگر را شد ثواب جگ اسمید
گرفت اسب و به کار جگ بپرداختقر ان آنجهان صاحبقران ساخت
ازان پس انسمان را جانشین کردبه ترک سلطنت خلوت گز ین کرد
هوای گنگ در دل انسمان راچو عشق آب بوده تشنه جان را
ازو فرزندی آمد پاک جوهرچنان کز ابر نیسان پاک گوهر
شراب خوشدلی در جام کردهدلیپ آن را به هندی نام کرده
پس از عمری چو فرزندش جوان شدمجیب آروزی اُنسمان شد
وصایا داده و کردش ولی عهدروان شد با هوای گنگ با جهد
بسا مدت بسان گوشه گیرانریاضت کرده چون فرمان پذیران
نخورده هیچ روز و نی به شب خفتبرهما تا برو حاضر شد و گفت
که گر گَنگ است مقصود تو ای مردازین طاعت به حسرت باز پس گرد
ولی ز اولاد تو فرزندی آیدکزو این قفل بسته برگشاید
به نومیدی روان شد رای زاهدسوی فرزند ملک آرای زاهد
وصیت نامه بنوشته به اولادکه از نسلم همان باشد خلف زاد
که طاعت را کند بر خویشتن فرضنهد گنگ از سما در دامن ارض
دلیپ از اُنسمان نقد سخن راگره بر بست چون در عدن را
ازو فرزند نیکو سیر ت آمدکه نام نیکوش باگیرت آمد
ز گلبن نو گل خندان دمیدهز نیلوفر برمها سر کشیده
ز رویش تافتی فرّ الهیدلیپ او را سپرده کار شاهی
عبادت را سوی دیر پدر شدبه شغلش نیز القص ه بسر شد
بروهم خواند برما آیت بیدز مقصد بازگردانید نومید
درآمد نوبت باگیرت سعدکه بودش صورت و هم سیرت سعد
به آبادان ی از احسان خود ملکسپرده بر ولیعهدان خود ملک
ره جد و پدر را پیش کردهتوکّل بر خدای خویش کرده
به طاعت بر نهاده دل ز هر چیزبه راه آن دو کس شد این سوم نیز
مثلث شکل سعد کهنه دیر استمثل هم در جهان ثالث به خیر است
به دعوی شخص ثالث اختیار استسوم حکم شهان بر اعتبار است
امانت را سوم جا می گذارندسوم را نیک دانسته سپارند
به طّی روزه شب خشک است ناهاربجز سیوم نباشد وقت افطار
به سال یکهزارش از عبادتبرمها کرد لطف از حد زیاد ت
بشارت داد کای با عقل و فرهنگفرستم بهر تو از آسمان گنگ
ولیکن خود زمین را نیس ت آن تابکه ماند پای بر جا پیش آن آب
شکافد تیزی آبش زمین راچو آب تیز خنجر مرد کین را
برون سازد ز جرم خاک گستاخچو از تیزاب گردد دست سوراخ
به دادن نیست از ما هیچ تقصیرترا لیکن بباید کرد تدبیر
چو افشردی در این راه سخت پا رابه کرسی بر نشان این مدعا را
به یاری خواستن با گیرت نیواز آنجا شد به درگاه مهادیو
ز بهر بندگی چون سرو آزاددو سال بیش بر یک پای استاد
مهادیو از کرم چون مهربان شدبه هر نیک و بد کارش ضمان شد
غرض کان عر ض او بر سر پذیرفتبه برما رفت ب اگیرت خبر گفت
گشاده دیده بر ما چون درِ تنگروان بگشاد قفل چشمه گنگ
جدا از ابر شد باران رحمتنه باران آیتی از شان رحمت
معلق شر شر آبی از هوا ریختز دست قدرت خاص خدا ریخت
چو گنگ از آسمان در عالم افتادمهادیو اولاً بر فرق جا داد
به مار مویهایش شد نهانیبه جای زهر آب زندگانی
چو جان زندانی اندر طرهٔ یارهمی پیچید بر خود گنگ چون مار
که از رفتن توقف چون گزینمز ریش آیم به سبلت بر نشینم
سفر ما را لطافت می فزایدبه یکجا هم نشین خوش نیاید
سراسیمه همی گشتی دو ادوندیده خویش را راه پدر رو
دران ژولیده مویش مانده پنهانبرون ناید ز ظلمت آب حیوان
خزیده ماند در وی تا به یکسالکمالی یافت زور او به هر حال
مهادیو آن زمان زان جعد پر خمگره بگشاد کرده حلقه ای کم
چو مخلص یافت زآنجا آب جاریروان شد نرم چون باد بهاری
روان با گیرت از پیش و پس گنگرسیده غلغل جوشش به فرسنگ
شد از کشور به کشور فیض عامشز سر باگیرتی افتاد نامش
به دریا رفت از آنجا در ته خاکشده سیراب خاک قوم غمناک
چو زاهد قصه از سر گفت با رامبه پا افتاد رامِ نیک فرجام