گنج

بخش ۲۲ - گفتن بسوامتر زاهد حقیقت سیتا با رام و رفتن رام همراه بسوامتر در ترهت

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۵ بیت
جوابش داد اندر شهر ترهتکه معمورست خلق از ناز و نعمت
جنک فرمانده آن بوم یکروزنشسته بر سریر ملک فیروز
پریزادان چندی در هوا دیدز حسرت دست دل بر دست مالید
کزین گلشن اگر چینم گل بختبود مه پا ره و شایستۀ تخت
پسر گر نیست مشتاقم به دخترکه چون خورشید نبود شاید اختر
پریزادان چو دیدند آرزویشدواندند ازسخن آبی به جویش
که ای فرمانده تخت کیانیبه دست خویشتن کن قبله رانی
از این محنت اگرچه رنج یابیز نقد آرزو خوش گنج یابی
جنک زانجا به صحرا شد شتابانهما سایه فکنده بر بیابان
زمین را چون به زرین قبله بش کافتبه قفل زر یکی صندوق زان یافت
برآمد دختری زو رشک ناهیدخجل از جلوهٔ او ماند خورشید
چو دیده طالع آن ماه رو رامنجم خواند سیتا نام او را
جنک در خانه بر د و دخترش خواندبه مهد زر کنار دایه خوابان د
ز بی فرزندی او را خواند فرزندبه صد جان پرورش می کرد یکچند
جوان گشته است اکنون آن پریزادز حسنش آتشی در عالم افتاد
مهش تا مصر حسن آباد کردهچو یوسف صد غلام آزاد کرده
خیال آن رخ چون ماه تابانکتان سازد به دلها جامۀ جان
لب نوشش زده صد خنده بر لعلدهان تن گ چون سوراخ در لعل
به عشقش داغ بر دل ماهتابانز مهرش صبح را چاک گریبان
ز خو د بر تر شناسد ماهتابشبه خورشیدی پرستد آفتابش
فروغ عارضش خنداند جاویدچراغ مرده را بر شمع خورشید
رخش خورشید را شمع شب افروزلبش در خنده صبح عید نوروز
گل اندامی که داد از چشمۀ نوشز کوثر خلد را حسرت در آغوش
جهنده نرگسش آهوی بی قیدکمند طره دامی آسمان صید
به نوشین لب عیار افزای بادهبه بالا از بلا حرفی زیاده
حدیثش را ز بس شیرین زبانیبه جان لب تشنه آب زندگانی
چو بر لطف تنش جان دیده بگشوددگر رو چون پری در چشم ننمود
به خوبی آبروی حسن آفاقبه حسن و خلق چون ابروی خود طاق
چو جفت ابرو ی خود طاق گشت هز طاقش جان ز طاقت طاق گشته
اشارتهای ابرو آفت هوشکمان در چاشنی آورد تا گوش
تغافل با نگاهش عشوه آمیزفریب اندود و نازش فتنه انگیز
به زلف و روی آن ماه کله پوششب معراج و روز عید همدوش
لبش لعل بدخشان و درخشانتبسم موج آن لعل بدخشان
به لعلش موج خوبی از تبس مبه سوراخش خرد را رشته ای گم
دهان تنگ در لعلش نهانیچو جان در ضمن آبِ زندگانی
مثال چشم او آمد محالشمگر چشم دویم باشد مثالش
اگر بر جان زند شمشیر مژگانتناسخ آرزو خواهد ز یزدان
خیال خویش چون ز آیینه بیندگل مه کارد و خورشید چیند
شکر شیرین دهان از نوشخندشتبسم جان فدای هر دو قندش
شکر لفظ و شکر نوش و شکرخندزمین بو س رهش صد چاشنی قند
چو در جلوه دهد داد کرشمهز خارا خون گشاید چشمه چشمه
خم زلف سیاهش پیش در پیچز بس تنگی دهانش هیچ در هیچ
مگر تیر نگاهش ساخت پرکمکه گردد گرد چشمش غمزه هر دم
به خوش رفتاری آن سرو سرافرازقدم ننهاد جز بر دیدهٔ ناز
زر و زیور عروسی تازه روترز بوی غنچۀ گل نرم خوتر
به گل رویی چمن زیر نگینشبه خوشخویی بهاران در جبینش
جبین او به چین نا آشنا رونگاهش را نه جز بر پشت پاخو
چو غنچه با نقاب شرم زادهبه باغ خود صبا را ره نداده
به مستوری چو راز مصلحت کیشبه معصومی چو عشق صادق اندیش
جمالش از حیا چون غنچۀ فکرخیالش از دل اندیشه هم بکر
تنش را پیرهن عریان ندیدهچو جان اندر تن و تن جان ندیده
به زنّار حیا چون ستر همدوشنه با کس جز وفا حسنش هم آغوش
به عصمت همچو عصمت پاک گوهرحیا را چون حنا بر حسن زیور
به روحش پاکی مریم قسم خوارپرستیدی حیا نقشش صنم وار
به هر خاک ی کزو سایه فتادهبنای قبلۀ عصمت نهاده
درون پرده شرم آن بت دیرچو در جان کریمان نیت خیر
ز عفت بسکه پرهیزد زهر چیزنیارد آمدن در خواب خود نیز
حیا ابر نقاب ماه رویشصبا نشنیده هرگز رنگ و بویش
پریزادی به صد آدم گری نیزز آدم گوی برده، از پری نیز
نقابی کی نقابش برنگاردکه نقش از بی حجابی شرم دارد
رخش گر در خیال ساغر آیدز می خوردن حجاب دل فزاید
نه دیده روز روشن نی شب تاردرون خانه همچون نقش دیوار
به اقوالش سر ناموس بالابه فعلش می کند همت تولا
حیا را نشئۀ نشو و نما اوستغلط گفتم که خود عین حیا اوست
جنک را آمده ست از هفت کشورپیام خواهش آن حور دختر
ولیکن او جواب کس نداده ستکمان سخت بهر کش نهاده ست
برای آن عروس است این سوینبرکسی را طاقت آن نیست یکسر
به پانصد کس خود از جابر نخیزدچه جای آنکه کس با او ستیزد
چو از دست مهادیو آن کمانستمعلق کار سیتا هم برآنست
چو وصف حسن سیتا کرد در گوشسخن بشنید رام افتاد بی هوش
ز چشمش چشمه های خون روان شدشهید عشقش از تیغ زبان ش د
حدیث عشق کی ماند نهانیاگر گویی و گر خاموش مانی
ندیده آرزوی او به جان داشتز زاهد لیک راز دل نهان داشت
چو دید از عشق تغییر مزاجشضرور افتاد بر زاهد علاجش
گرفته هر دو کس را همره خویشروان شد سوی ترهت با دل ریش