گنج

بخش ۱۲۱ - فرو رفتن سیتا در زمین و همکلام بودن با رام

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۳۹ بیت
گریبان زمین شد ناگهان چاکدر آمد همچو جان در قالب خاک
فرو شد همچو تخم کشت در گلنهان چون راز دانا ماند در دل
پری زاد پری پیکر پری وارز پیش دیده غا یب شد به یکبار
همه تن روح گشت آن جوهر پاکبه نقل روح شد در پیکر خاک
عیار جان گدازش داشت کاملچو زر نابود اندر بوتۀ گل
مگر شخصی زمین تشنه شد و مردکه آب زندگانی را فرو برد
صنم یوسف شکاف چاک شد چاهبه چاه افتاد یوسف آه صد آه
به کان خویش در شد لعل شب تابز لعلش خاک تشنه گشت سیراب
به گل پوشیدن خود بود مشکلنهان چون شد چنین خورشید در گل
شکسته خاطر آن پاره چون برقبه یکدم در زمین خشک شد غرق
حضیض ماه تا گاو زمین شدبه گاو آسمان زهره قرین شد
چو حور پردگی در پرده در شدبه پرده عالمی را پرده در شد
فشانده ماه خاک تیره بر سرکه زیر خاک شد خورشید خاور
غریو از خفتگان خاک برخاستکه بود از حق قیامت وعده راست
به خاک از سر به روز حشر یزدانامانت ماند گنج آب حیوان
به اظهار عتاب پاک جانیبه سندان در شده الماس کانی
فرو شد در زمین حور شکر لبچو ماه نخشب اندر چاه نخشب
ز رنگ و بوی او سرمایه اندوختزمین نق اشی و عطّ اری آموخت
کشد گلگونه زان بر عارض گلمعطر زان نماید زلف سنبل
فغان برداشت خور با سینه چاکیوبال ماه شد در برج خاکی
قیامت شد به جان رام مشتاقکه مشرق گشت پیش شرق اشراق
هلال ابرسان ان در دمیدنز دیده شد نها ن در عین دیدن
صنم محمل سوی قعر زمین راندازو دنبالۀ کاکل برون ماند
به صید مرغ جام رام آزادفکنده دام پنهان گشت صی اد
ز مویش روز روشن شد شب فامعجب روز سیاه افتاد بر رام
ره و رسم قدیم روزگار استغروب خور، طلوع شام تار است
خَضر بی آب حیوان گشته ماهیفتاد آشفته کارش با سیاهی
کشان دنبال زلف یار بگرفتبه روزن رفته نیم مار بگرفت
به دستش کاکل دلدار ماندهز خانه گنج رفته مار مانده
گرفته رام موی دلربا راکه برهاند ز غرق آن آشنا را
صنم گفتا مکن دلسوزی زرقکه با غیرت کشیده گشته ام غرق
جوانمردا! ز بهر من مکش رنجکه گنجم من، به زیر خاک نه گنج
به صد زاری به جا عاشق فرو ماندبه فرق خویش آب از دیده می راند
چنین بارید باران سحابیکه زلف یار گشتش مار آبی
ز سر مژگانش، در یاس می سفتگرفته مار زلف یار و می گفت
ز بس کاندر غم حسرت گرفتمکه تا زهراب شد مویت به دستم
غریقم چون تو ای مار گزیدهتو اندر خاک من در آب دیده
تو هم دانی غریقی تا نمیردبه نومیدی گیاه آب گیرد
چه جای حیرتست ای عقل هشیارکزین سان کارکرده عشق بسیار