بخش ۱۲۲ - رفتن رام به عالم بالا و تمام شدن قصۀ راماین
چو شد نومید رام از وصلِ جانانفُتاد از پای، همچون جسمِ بیجان
به کین برخاست دیگر بار از جایکه بردارد به پای خاک از پای
به غیرت، کارفرما گشت کین راکه بر هم میزنم این سرزمین را
همی گیرم زمین را در تهِ تیرکه تیرم را خداداد است تأثیر
سپهرِ خیرهسر را تابِ آن نیستزمینْ خاک است، آخر آسمان نیست
گرفتش دست و گفتش زاهدِ پیرمَزَن تیرش که از وی نیست تقصیر
تو هم دانی نه این جُرمِ زمین بودقضایِ آسمانی، اینچنین بود
مکن کاری چنین کز اینچنین کارتلف گردند مخلوقاتِ بسیار
به زیرش یک جهان دارند آرامشود چونشان وبال گردن رام
به گوش دل شنید آن نغز گفتارنکرد از گفت ۀ او هیچ انکار
چو نقد پند زاهد در گره بستکمان و تیر کین برتافت از دست
به ترک ملک شاه هفت کشورسپرده وارثان را تخت و افسر
روان از عرضه گاه دشت کونپلبه طاعت رفت در کوه همانچل
نهانی خواست از مردم پری واربه کوه اندر شده کیخسرو غار
به همت باز شست از این جهان دستبه عزم آن جهانی رخت بر بست
زکوه آن سو حدیثش کس ندانستکسی احوال او زان پس ندانست