بخش ۱۲۰ - آشتی افکندن زاهد میان رام و سیتا
دگر ره رام اندر زاری افتادبه زاری گفت کای خور پریزاد
سخن شیرین کن از لعل شکربارمنوشان بی نمک اندر نمکسار
چو آن بی طاقتی ز اندازه بگذشتفتاد آتش به جان زاهد دشت
به سیتا گفت ای فرزندخوانده !حقم برگردنت وامی است مانده
ز بهر حق گذاری بر من امروزببخشا بر دل رام جگر سوز
برای خاطرم با این جوانمردبباید خواه ناخواه آشتی کرد
اگرچه رام سر تا پا گناه استمبرا شو که اشکش عذر خواه است
به جان او مکن زین بیش آزارنهانی بود پیش از وی گرفتار
وگر زین بیش آزارش نماییکنم بر تو دعای بی ریایی
که دل را گم کنی بازش نیابینماید آب حیوانت سرابی
پری هرچند ظاهر بود آزارنهانی بود در دل زو گرفتار
درش بگشاد ره داده به گلشنز روی خود جهان را کرد روشن
رسید آن تشته لب بر چشمه نوشز شادی کرد استسقا فراموش
صنم گفتا دل آزار جفا کیشچها محنت که دیدند از تو دلریش
نکو نبود دل آزاری نمودنبه معشوق این همه خواری نمودن
چه بود آن بی سبب رنجاندن کسبفرما تا چه نام آن نهد کس
جوابش باز داد آن کان غیرتکه جوشید از دلم طوفان غیرت
خرد را کشتی تدبیر شد غرقکه نتوانست کرد از نیک و بد فرق
ز غیرت بود این جورِ روانمکه من هم نیز از دستش به جانم
هنوز آن غیرتم کان خصم جانستبدین پاکی به تو بر، بدگمانست
نرفت از خاطرم آن خوی ناخوشکمان کس ساخت از بند رسن کش
دلم داند که تو پاکی پری وارو لیکن امتحان خواهم دگر بار
شنید و زهر خندید آن شکر خندگشاد از لعل تعویذ زبان بند
چه گوید با چنین بهتان کس اندرفلک شد پاره چون دور دروگر
ز گفت زاهدم از خس پسر شدنه دختر را پسر ز آلت پدر شد
از آن تهمت که می کردی از آن پیششد آتش خوش گواه این دل ریش
فرشته آدمی دیو و پریزادقسمها خورد بهر عصتم باد
گواه خود کرا آرم دگر باربه خواری زار نالم پیش دادار
که سازد این زمین سخت پارهروم در وی ز تو گیرم کناره
همین گفت و دعا را دست برداشتز صدق دل دعای او اثر داشت