گنج

بخش ۱۱۹ - آمدن رام پیش سیتا و در بستن سیتا بر رام و زاری شروع کردن رام

صنم را آگهی داد او از آن پیشنموده حجره در بتخانۀ خویش
چو زاهد در درون حجره بنشستاز آزار درونی در برون بست
به کار خود چو رام این بستگی دیدبرون در س تاد و زار نالید
به جای لب ببوسید آستانشکه خاکش بود شکر در دهانش
گرفته همچو زلفش حلقه بر دردلش چون حلقه می پیچید در بر
چو می دانست خود حق جانب اوستکه از من دشمنی شد در حق دوست
به جرم خویشتن خود کرد اقراربرای معذرت بگریست بسیار
که ها ها بر من بیدل ببخشایگناه غیرتم را عف و فرمای
به جان ما مکن جورت زیادهکه هجرانت سزایم نیک داده
نکو دانی تو هم ای ماه پارهکه مردان را ز غیرت نیست چاره
ترا آزرده کردم بس گنه بودولیکن غیرتم این کار فرمود
صنم گفتا قسم خورده بر اینمکه من تا زنده ام، رویت نبینم
به خاک پای عشقم باد سوگندکه جز عشق از دلم نگشاد کس بند
اگر من زنده مانم یا نمانمازین قطع نظر کرده است جانم
نه رویت بینم و نی رو نمایمروم در آب و در آتش در آیم
اگر صد ره کنی داودی آ هنگنخواهد نرم گشتن این دل سنگ
مده درد سرم دیگر به گفتارشناسم نغمه ات از جنبش تار
مشو دشمن به کشتی کز مگس دوستنخواهم پوستین بیرون مکن پوست
بسان آتشی سر تا قدم نورترا باید پرستیدن هم از دور
نمک بر زخم من سایی به دو دستز من حق نمک خواهی نمک هست
گل شادی ز گلزارت نه چینمبه نامت جان دهم رویت نبینم
بشویم دل ز نقشت گر توانمبه جان تو کنون در بند آنم
دگر گردم کتان بی ماه رویتسرت گردم نگردم گرد کویت
خیالت را کنم پدرود چون خواببشویم جویبار دیده زان آب
به صد زاری کنون خواهم ز یزداندلم را چون دل او سنگ گردان
دلم آواره کرد این جان ناشادکز آواره شدی آواره بر باد
شکیبایی خدا را یاوری کنچو غم خونم خورد غمخوارگی کن
دلی دارم چو عهد نو شکستهمرا آن دل پریشان کرد و خسته
تو خورشیدی و روزم از تو شب شدتو جانی وز تو جان من به لب شد
تویی هر چند آب زندگانیمنم آتش مرا لیکن زبانی
نبینم روی تو از جان ماییمرا با جانست ترک آشنایی
اگر خواهد ترا جان، جان من نیستاز آنِ تست او هم زان من نیست
وگر خود را بینم بی تو بی تابببرم خویش را از خویش چون آب
من از نام وفا بیزار گشتموفا دارم کزین سان خوار گشتم
به من گفتی وفا کمتر کند زنچه جای گفتن است ای کمتر ا ز زن
اگر راما تویی مرد وفا دارزنان را زین وفا ننگست صد بار
وفا از هر دو سو باید به هر حالکه نتواند پریدن مرغ یکبال
اگر چه کاه دل را کهرباییز بندت یافتم لیکن رهایی
من آهندل خلاص از هر کمندمکه ز استغنا به مغناطیس خندم
وگر ناید برون از دل کمندتبسوزانم در آتش چون سپندت
چه پنداری دلم را نیست کینهمن آن دل را برو ن کردم ز سینه
اگر آرد نسیم از گلشنت بوبه زندانش کنم در حلقۀ مو
کنون تا کی فریب ای یار چالاکگریبان دوختن دلها ز دل چاک
به پای من سر خاری که زد نیشبرآوردی و کردی سینه ام ریش
کسی کز روی او کردی عرق پاکچرا خون ریختی بی جرم بر خاک
ز من بگذر مرا با خویش بگذارمرا و خویش را دیگر میازار
مگو دیگر که با هم غمگساریمز یک آتش چو لاله داغداریم
نمک را چاشنی آری همانستولی چاک جگر غیر دهانست
به عشقم دیده راز دل کند فاشنبودی این چنین بد خواه ای کاش
ز دیده بر دلم آفت رسیدهازین رو می نبینم روی دیده
اگر عشق آیدم بهر مداراکنم جنگی به او هم آشکارا
اگر چشمم بگرید بهر دیداربگویم دور زین بازار می زار
نیارد تاب دردم سنگ خارهشود الماس زین غم پاره پاره
چو تو کافردلی باید درین کارکه بردارد جفاهای ترا بار
نه آخر چون منی تو آدمیزادمکن بر چون خودی زین گونه بیداد
به ویرانه پرستی خانۀ یارچو در خانه بود ساز ی گنه کار
منم کز آتش آه سحرگاهبه گردون بر بسوزم خرمن ماه
اگر شد کند شمش یر نگاهمحذر فرض است نیز از تیر آهم
به کشتم شعله بارد ابر آزاربه بختم نیشکر زهر آورد بار
عنان دل نمانده خود به دستمهلاک این دل دشمن پرستم
بر آن کس خنده دارد مرده در گورکه ساید سرمه بهر دیده کور
ز کوه آمد جواب لن ترانی ۲دوچشمش چشمه گشته خونفشانی
نهاده چشم خود بر چشم روزننهان می دید حالش آن پری زن
نهان از گریۀ آن ابر آزارهمی زد خنده در دل رشک گلزار
تبسم می نهفت از چین ابروتغافل می نمود از هر خم مو