بخش ۱۱۸ - جنگ رام با لو و کش و خسته شدن رام از دست ایشان
ز جا شیری فلک فرسای جنبیدفلک حیران که کوه از جای جنبید
هژبر معرکه لنکا شکن رامکه از بیمش شود خون باده در جام
شکوه پادشاهی پیش رو کرددو اسبه تاخت بر رت بهر ناورد
به سبقت پیشدستی خواست در کاربه لوکش تیر باران کرد بسیار
حریفان مستعد جنگ بودندز میدان پیش تعظیمش نمودند
چو تیر انداخت از خجلت کمان راروان برداشت شمشیر و سنان را
به غیرت گرچه تند و تیز آشفتولی تیغ و سنان کندی پذیرفت
سر نیزه به گاه حمله شد خملب تیغش ز پرّانی نزد دم
حسامش شد چو برگ بید چوبینچو نیشکر شکسته نوک ژوپین
به رمحش طعنه گر شد موی بر تنبه تیغش خنده می زد تیغ سوسن
مزاج خون به خون گرم پیوستدم شمشیر نوک نیزه اش بست
مگر شد مهر فرزندیش روشنکه گاهی زخم فرصت بردی آهن
ز دیگر سو پسر چون ناوک انداختپدر را خسته کرد و باز نشناخت
به زخم تیر لو شد رام افگاردل عاشق چو از مژگان دلدار
نه لو بد رام را کو زخم کین زدکه تیر عشوه سیتا از کمین زد
به میدان ماند شخص رام خستهگریزان گشت لشکر دل شکسته
پسر کشته پدر را بر نمی داشتبرادر را برادر خسته بگذاشت
سراسیمه ازو لشکر جدا شدبدن خاکست ازو چون سر جدا شد
وزیده باد فتح آسمانیکش و لو باغ باغ از شادمانی
ولی چون کوس کین آمد به فریادبه گوش زاهد آن افتاد آواز
به حجره در نهاده گوش بر گوشبه حیرت می گزید انگشت افسوس
که اندر کوه باشد کارزاریوگرنه چیست بانگ کوس باری ؟
چه نسبت جنگ را همسایۀ منکه خوش کردیم صلح کل به دشمن
نه من با کس، نه کس با من بداندیشبجز خود را ندانم دشمن خویش
به من دشمن بغیر از نفس کس نیستبه جنگ من خود او را دسترس نیست
هم او را تا به خود بد خواه دیدیمبه شمشیر ریاضت سر بریدیم
مگر شد زنده نفس من دگر بارکه آمد بهر کین با من به پیکار
ازین آواز حیران با دل تنگکه در کوهم که را با کیست این جنگ؟
روان شد تا بر آتش ریزد آبیبه صلح از جنگ بستاند ثوابی
پدر افتاده، فرزندان ستادهتماشا دیده در حیرت فتاده
نکرده طعنه ناشایستگی شانکه می دانست نادانستگی شان
ز روی آن حقیقت پرده برداشتز گفتن گفتۀ ناگفته نگذاشت
نخستین کرد بر هر یک دعاهاپس آنگه گفت یک یک ماجراها
گرفته دست هر یک شد روانهبه میدان جانب رام یگانه
که عقل مصلحت دان چون گهر سفتبه اول جنگ آخر آشتی گفت
سوی رام آمد آن پیر نکوکارمسیحا رفت بر بالین بیمار
زده آبی به روی رام آزادبه هوش آمد چو مستان دیده بگشاد
به زخمش پیر دست مرحمت سودنموده خستگی ها روی بهبود
بگفتا کیستی کز مهربانیمرا بخشیدی از سر زندگانی
که شکر این چنین نعمت ندانمبه جان منت پذیرم تا توانم
به پاسخ زاهد فرخنده دیدارهمه سرّ نهفته کرد اظهار
کش و لو را به پای رام افکندکه ما را بخش جرم این دو فرزند
که نا دانسته شد در جنگ تقصیربه حیرت ماند رام از گفتۀ پیر
شگفتی در شگفتی در فزودشکه در وهم و گمان این هم نبودش
گرفت اندر کنار و ماند حیرانبه شفقت بوسه زد بر روی ایشان
دلش راز محبت کرد پیدانهان پرسید حال ماه سیتا
چو بشنید آن نوید شادمانیکه در کوه است جای لعل کانی
فزون شد آتش شوق جگرتابشتابان گشت چون تشنه سو ی آب