گنج

بخش ۱۱۷ - جنگ لچمن با لو و کش و خسته شدن لچمن به دست ایشان

ز شوخیهای آن دو طفل بی باکبرت برجست و لچمن شد غضبناک
هوا خواهان میدان را رضا دادکه گیرند آزمون را تیغ پولاد
به حکم آن دلیران بر دویدندهمه شمشیر شیرافکن کشیدند
دوان چون کنجه بازان جوان شیربه یک سر ده گشاد اصناف شمشیر
دهل زن با نفیری گشت همپایهم آوازه نفیرش شد دم نای
ز یکسو کوس کین آمد به فریادز دیگر سو جوابش کوه می داد
ز باده نای زرین یافت امدادفراوان آتش شمشیر پولاد
ز یکسو صد هزاران وز دگر سودو شیر یکدله شد روی ب ر رو
به سبقت پیشدستی خواست غازیز خود چون در روش اسبان تازی
نهادند از توکّل خود بر سرز همت جوشن افکندند در بر
چه در رزم و چه اندر عزم دیگرکه همت کار ساز آمد سراسر
به جان فرموده دادار پا دارکه بس اندک بس آمد بهر بسیار
کسی در آتش و آب ار بتازدنسوزد بی قضا نی غرق سازد
چو پیش از مرگ هرگز کس نمیردز دشمن دل زبونی چون پذیرد
چنین گویند کان طفلان نادانپی ناموس بگذشتند از جان
به تن هر موی شان شد پنجۀ شیرچو مهر از کین سراپا گشته شمش یر
دو تا پشت کمانها راست زو تیردعای بی ریایی بود تقدیر
به خونریزی جهان کش تیغ فولادبه شاگردی غمزه به ز استاد
فنا را قاتل و مقتول یکسانهمه چون لشکر شطرنج بی جان
کمان خمپاره کرد و عطسه زن تیرسنان مرثیه خوان و تیغ تکبیر
چو چشمان بتان آن دو کماندارجهانی را به دم کشتند یکبار
به جان مشتاق کرد آن شیرافکنبه آهن چون به مغناطیس آهن
ز زخم تیر آن شیران ناوردبه میدان هیچ مردی تاب ناورد
سپاه رام فتح اندیشه بشکستچو مو از شانه صد جا بیش بشکست
اگر چه کرد لچمن جنگ بسیاربه زخم تیر لو شد آخر افگار
ز بس زد تیر پیکان از جگر جوشهمه تن خون شد و افتاد بی هوش
خبر شد رام را کز زخم دشمنبه میدان خسته افتاده است لچمن
دو طفل زاهد اسب جگ بستندبه یک حمله سپه جمله شکستند
شگفتی ماند زان رام دلاورکه چون شد خسته از طفلان برادر
تو گویی ربع مسکون درنوردیدز فرزاندان زاهد چون خطر دید
برت را با سترگن داد فرمانکه بشتابند با فوج فراوان
چو سربازان به مردی جان سپارندزمیدان خسته لچمن را بیارند
سزای دشمنان زانسان نمایدکه از وی مرگ را هم غیرت آید
برت با لشکر بیرون ز تعدادبه پا افتاد، پا در راه بنهاد
پری و آدمی، دیو و دد و دامدوان همراهش از فرموده رام
قوی دل رام ز استعداد لشکرکه بنمودش فلک بازی دیگر
دگر در گوش آن آوازه آمدکه لشکر را شکست تازه آمد
برت هر چند سعی از حد فزون بردهمان شربت که لچمن خورد او خورد
بدینسان هر که او دیگر فرستادنکرده هیچ کار از پا در افتاد
مگر بود آنچنان آنجای ناسازکه هر کس رفتی آنجا، نامدی باز
به باقی ماندگان رام صف آرایضرورت دید خود جنبید از جای