گنج

بخش ۱۱۵ - بیان فراق رام

چو رام غافل از سیتا جدا ماندبه پشت پای خود دولت ز در راند
خطا کرد و خطا کرد و خطا کردکه بر معشوق خود عاشق جفا کرد
به کفر عشق شد منسوب عاشقخجل از کرده خود چون منافق
چو کاری کرد چون ناکرد کارانخزان آورد بر گل نو بهاران
پشیمان شد ز آزار آخر کارز آزارش دو چندان گشت آزار
ز دل بر کند بیخ شادمانیچو هجران گشت خصم زندگانی
به راحت خوش نخورده یکدم آببه کام دل نکرده یک مژه خواب
به هجر یار کرده عیش پدرودز غم در دل شبی اندیشه بنمود
که ضایع گشت عمر نازنینمبه جای مه بت دیگر گزینم
دگر معشوقۀ خویش ب ایدم خواستکه تنهایی مسلم مر خدا راست
اگر مه پاره سیتا رفت از دستمرا امکان خورشید دگر هست
دگر ره کرد در دل فکر معقولبیندیشید از معقول منقول
کزین اندیشه جانم را غرض چیستپری جان بود مر جان را عوض کیست؟
چو بر سیتا اگر گیرم دگر زنزمین و آسمان خندند بر من
اگر بی روی او بینم به گلزارمژه در دیده من بشکند خار
چو از کوثر بدل خواهم شرابینشانم ذره جای آفتابی
براقی پی کنم در راهواریکنم زان پس به میدان خرسواری
چه افزایم به دل آزار دیگربباید کرد فکر کار دیگر
کنونم آنچه در راه صوابستهمین اسمید جگ کار ثوابست