بخش ۱۱۴ - منع کردن زاهد لو و کش را از ریاضت بسیار و دادن او کمانها به دست ایشان و دعا کردن او در حق ایشان
که فرزندان ! شما شهزادگانیدچو من خود را ز درویشان ندانید
به جان بندید دل در افسر و تختکه درویشی بود کار عجب سخت
نیارد کرد سوزن کار شمشیربه کَه قانع چو آهوکی شود شیر
نه بازیچه است ترک نعمت و نازحواس از آرزوها داشتن باز
شکم را جای لقمه سنگ دادنهوا را دل به نومیدی نهادن
ز روی نازنینان دیده بستنز موی مه جبینان دل شکستن
نظر در دیده جان در تن فشردنکه چون در زندگی بی مرگ مردن
شکستن خارها در چشم پرخوابز نغمه ریختن در گوش سیماب
دماغ از بوی گل آشفته ماندنچمن زار هوس نشکفته ماندن
شما را حق جوانمرد آفریده استبرای تخت و افسر آفرید ه است
چو بی محنت نصیب کس شود گنجچرا بیهوده باید بردنش رنج
دل طفلان به گفتن کرد ارشادبه دست هر یکی ، تیر و کمان داد
که این فن بهتر از طاعت شماراستریاضت پیشگی زیبنده ماراست
سلاح زاهدان زهد و صلاح استصلاح پادشاهان از سلاح است
بگیرید این کمانها را ز دستمکه پشت د شمنانتان بر شکستم
دعا کردم که از شست شما تیرشود همچون دعایم آسمان گیر
خدنگ آن کم از تیر قضا نیستکه مر تیر دعایم را خطا نیست
قدم خم نه خم تان بس کمان استکه کحل از دیده، وسمه ز ابروان است
کمان بگرفته در پایش فتادندچو ابرو بر سر دیده نهادند
کمان ابرو جوانان کمانهاچو چار ابرو نمایان بی گمانها
کمانها داد و دادش علم آن یادچو آدم را شده جبریل استاد
به تیر انداختن ممتاز گشتندچو ترک غمزه حکم انداز گشتند
به شادی هر دو فارغ دل ز اندوههمی گشتند صید افکن دران کوه