گنج

بخش ۱۱۱ - حیران شدن سیتا در بیابان و سراسیمه شدن او و با گریه و زاری در آمدن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۳ بیت
به تنهایی بت خونبار بگریستبرو برگ درختان زار بگریست
به خود گفت از کجا وحشت فزوده استمگر خواب پریشانم نمود ه است
به حیرت ماند تنها در بیابانسراسیمه شده هر سو شتابان
کسی جز کوزه کم دید آن غم اندودز رفتنها چو اشک خود نیاسود
سخنگویان به خویش آشفته می رفتبیابان را به گیسو رفته می رفت
که راما رم شدی چون از دلارامتو اسم بی مسمایی مگر رام
زبانم تهینت گوید جفا رافغانم مرثیه گوید وفا را
ندیدم در وفایی ث انیش رامحبت قشقه کش پیشانیش را
شکایت ها که می کرد آن دلاراممگرخود را یقین دانست بد رام
کنون راما اگر گردی تو خورشیدچو سایه مانی از خورشید نومید
نبینی عکس من ز آیینۀ آببپرهیزد خیالم از تو در خواب
که از غایب به دل کردی خطابیکه از جرمش به خود کردی عتابی
گرفته سخت دامان وفا راکه حاضر کن ضمانا خصم ما را
زبون گیری تو نیز ای عشق سرکشکه با رام آب و با ما هستی آتش
کشیدی از دلش پیش ذقن آهکه خوش بگریخت آن زندانی چاه
نگون آویخته زلف گره گیرکه دزدم را رها کردی ز زنجیر
شکایت را دمی ب ا چشم گریانبه وحش و طیر دارد جان بریان
پریزادم نیارم ز آدمی یادنهان بهتر پری از آدمیزاد
ز جور آدمی عزلت گزیده استپری را چشم کس زان رو ندیده است
به تنهایی کنم خو ، همچو خورشیدنهان ما نم چو آب خضر جاوید
به صحرا خوش بسازم با دد و دامنگیرم ز آدمی زین پس دگر نام
نمانده مردمی در نوع انسانکه بهتر ز آدمی غول بیابان
ز انسان هیچ کس بدتر ندیدمکه در نوع بشر جز شر ندیدم
زهی بدنفسی انسان پر فنبه بی موجب به هر حیوانست دشمن
اگر نامش بری اندر بیابانزنند آتش وطن را بی زبانان
به کام اژدها رفتن به ناکامبه از پهلوی انسان کردن آرام
ز چشم ناز کو معزول باشدکه تا کی عشوه ام دلها خراشد
به معشوقی دگر با کس ننازمبه حسن خویشتن خود عشقبازم
به صحرا از رخ آن رشک گلزارتجلّی زار گشته هر سر خار
نسیم ناز از هر جا وزیدیکرشمه رست او عشوه دمیدی
به بویش دشت شد دکان عطارنهالِ صندل و کافور اشجار
به هر وادی گذر آن سیمتن کردنسیم نو بهار آنجا وطن کرد
پریزادی شد از بخت پریشانبه خویشاوندی غول بیابان
دل و جان کرد وقف نامرادیروان شد کوثر ثانی به وادی
ز جنگ شیر ببر مردم آزاربه صحرا آتش آهش نگهدار
به آتش خوش سرو کاری فتادشجز اشک شور کس آبی ندادش
ز سوز دل به هر جا کرد فریادز آهش در بیابان آتش افتاد
دل عاشق شده از خسته جانیچو چشم دلبران از ناتوانی
بری از فتنه چشم فتنه سازشکم آزاری گرفته شیوه نازش
کرشمه زان مژه مهجور ماندهشکر خند از دهانش دور مانده
چو آهو چشمش از سرمه رمیدهگرفته خوابگاهش آب دیده
دماغ آشفته ای زان زلف پرتابدلش بیمارتر زان چشم پر آب
شکسته رنگ سرخی لبانشدل تنبول خون دور از دهانش
ز خاموشی او حیران تکلمز هجران لبش گریان تبس م
ز خونریزی کرشمه دست کوتاهفریب عشوه دلها را نزد آه
به غم از چشم دل اشک نشان دادپی نخجیر از خون یافت صی اد
به تنهایی دریده در بیابانمغیلان دامن عشقش گریبان
به سختی در فتاد آن نازک اندامکفیده نازنین پایش به هر گام
چو چشم خود شده بیما ر پریانچو موی خود سراسیمه پریشان
ز نیش غم دلش چون پای افگارحنا بند کف پایش به خون خار
تراوش کرد داغ دل به پهلوگذشت آما س پایش تا به زانو
به خار افتاد کار و بارش انبایکه چون شبنم به روی گل بدش جای
سراپا آبله گشت از روانیکف پایش چو آب زندگانی