گنج

بخش ۱۰۰ - آوردن دمودری زن راون سیتا را

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۱ بیت
چو راون کشته گشت و فتح لنکازنش بگرفت دست حور سیتا
به نزد رام نیکو سیرت آوردچو گنگ از آسمان باگیرت آورد
دوان آمد بسر در خدمت راممهیا گشته بر پاداش ایام
نکرده رو به سویش رام و فرمودکه چشمم بر زن بیگانه نگشود
که غرق شرم ازو گشتم سراپازن راون چرا آمد ز لنکا
منم آدم تو چون می ترسی از منبد اندیشید گر خود دیو راون
که آن از راونست و این ز رام استمرا با تو چه جای انتقام است؟
پس پرده نشین در خانهٔ خویشامان دادم چه می آیی فراپیش
مرا باید نکوکاری چو خود کردز بد ذاتی گر آن بد کار بد کرد
به جان دادن سزای خویشتن یافتگر او بد کرد و رو از راستی تافت
پی تعظیم سر بر خاک مالیدزن راون چو لطف رام را دید
به شرم و عفو و لطفش آفرین دادجبین را بر زمین سود آن پریزاد
به مژگان روفت دیگر خاک درگاهچو شد کارش همه بر حسب دلخواه
که بردارد سر راون ز میدانبه جان منت ز لطفش خواست فرمان
بدو گفتا چه جای انتظار استکه مارا با تن بی جان چه کاراست
برو با خود برو در آتش اندازشرار فتنه با آتش کن انباز
گرفت از رام فرمان چون زن دیوکه سوزانند در آتش تن دیو
به جای سوختن بس هیزم افروختدرو زد آتش و جسمش در آن سوخت
به تابوتش چو آتش برفکندندسپند آسا به آتش در فکندند
سمندر چون لبش از حرف در ماندوصیت نامهٔ پروانه برخواند
دماغ هر که یابد بوی دودیبه روح ما فرستد گو درودی
گل و بارش نصیب از دست بردهگرفت آتش چنار سالخورده
به هند این نقل مشهور است هر جاکه می دانند هر یک پیر و برنا
که راون ز آتش عشق جگر سوزهمی سوزد در آتش تا به امروز
و زان آتش برو می آید آوازکه ای دلسوز عفریتان دمساز
کمر بندید و جوشنها بپو شیدبه کین خصم شیرافکن بکوشید
مبادا دست یابد رام پر فنکه سیتا را برد از خانهٔ من
به جوش آید ز رشک این مرده خونمبسوزد ز آتش غیرت درونم
وگرنه اندرین آتش که هستمبود چون ارغوان و گل به دستم
اگر چه کشته گشت و سوخته همنگشته غیرت عشقش جوی کم
یقین دان روح او را عشق ساقیستکه در خاکستر او عشق باقیست
چنین کان سوخته غیرت نهاد استبرو رحمت، اگر چه دیو زاد است
محبت چون زند ز اعجاز خود دمفرشته گردد از وی دیو و آدم
نه چون بی غیرتان این زمانهبه هر جا عشق را کرده بهانه
به هم جمع آمده بر خوان مگس وارنه غیرت در خود و نی شرم دلدار
چنین گویند هنونت فلک تازشود هر سال در وی هیزم انداز
کزان سوزد همی تا سال دیگرز بارانها فرو ننشیند آذر
شرار عشق اگر در دل اثر کردبه صد طوفان نگردد آتشش سرد
نیندازد اگر یک سال هیزمنه سر پیدا شود آن فتنهٔ گم
شود زنده خرابی ها کند بازفلک را در ستم باشد به وی ناز
بدان هیزم نماند فتنه در خوابنسوزاند دگر ره آتش و آب