بخش ۱۰۱ - پادشاهی دادن رام ببیکن را و رفتن در شهر لنکا
چنین گویند روز فتح لنکاببیکن گفت با رام صف آرا
که لنکا را تماشا کرده بایددرین رفتن تأمل می نشاید
تفرجها بسی در شهر لنکاستکه شهر زر یکی از دینی هاست
به گرداگرد او زرین حصار استدر و دیوار او گوهر نگار است
جواب آن سخن رام گهر بارتبسم کرده داده با پرستار
که چشم همتم زین سیر سیر استترا بخشیده ام این قلعه دیر است
چو بخشیدم نه اکنون زا ن رام استنظر کردن برو دانم حرام است
تعال ی الله! چه خوش بود آن زمانهدر آن مردان جوانمرد و یگانه
چهل فرسنگ آن شهر از زر نابمرصع از جواهرهای شب تاب
به دم بخشید زآن دیگری کرددگر ره بر زبان نامش نیاورد
کنون کس را اگر بخشند یک خسستانند این جهان هر بار واپس
ببیکن یافت رخصت رفت در شهربنوشد جانشین زهر پا زهر
به تخت زر به سر بنهاد افسربرادر شست بر جای برادر
زمشرق تا به مغرب نره دیوانشده فرمانبرانش از دل و جان
جهان از دیرگاه این اسم داردکهن را بدرود، نو را بکارد
فلک را غم ز مرگ هیچ کس نیستدلش را جز دل آزاری هوس نیست
کدامین کس برای خویشتن زیستکه زد خنده سحر گه، شا م بگریست
غم و شادی و مرگ و زندگانیشب و روزاند با هم تو أمانی