گنج

شمارهٔ ۹

۱۰ بیت
بشکست چو زلف سیه مشک فشان رابشکست دگر رونق و بو، عنبر وبان را
در ابروت از عارش و مژگان به خیالمیک جا نبود مهر و مه و تیر و کمان را
زلف تو بلای دل و خط، فتنه ی دل هاستخونین دل از این پیر و جوان پیر و جوان را
فریاد ازان چشم غزالانه که کردنددر سلسله ی زلف تو صد شیر ژیان را
تا چشم من غم زده سیراب جهان استیک سرو نرسته است چو تو باغ جهان را
خون گشت دل و دیده ی من موی برآورداز بس که به دل گریه کنم موی میان را
گفتم که کنم شکوه ز هجران تو، زلفتدر گردنم افتاد و فرو بست فغان را
بسی شمع رخت روز، شب خلوتیان استیک روز بر افروز شب خلوتیان را
زین جام و سبو طی نشود تشنگی ماساقی به بغل گیر سبک رطل گران را
از کشمکش دهر تو آنستی «وفایی»در چشم کشی خاک در پیر مغان را