شمارهٔ ۸
حلقه چون زد در دی زلفان رخ جانان رامانا ز گلستان پر گل کرده به دامان را
ای کز اثر خنده دل پرور و جان بخشیبر کشتهٔ خود بگشا باری لب خندان را
رویت گل و لب شکر، من خسته، تو جان پرورای گل شکر، ای دلبر، رحمی من بریان را
نازم خط خوشبویت، گرد لب دلجویتریحان که نمی روید جوی شکرستان را
آسوده خوش آن روزی لعل تو مزم زانسانیک قطره نماند باقی آن چشمه ی حیوان را
بگرفت خط مشکین لعل لب شیرینتمور از چه به کف دارد این مهر سلیمان را
گر کحل نظر خواهی تا عالم جان بینیدریاب به جان ای دل! خاک در مستان را
دور دهنت گردم، ساقی به کرم جامی!شاید که کنم بیرون از دل غم دوران را
خوش رفت نپرسید آن کاو عمر «وفایی» بودآری که وفا نبود خود عمر شتابان را