گنج

شمارهٔ ۱۰

۸ بیت
آن روز کزان طره به رخ بست شکن رادر گردن خورشید و مه افکند رسن را
گیسوی تو خود رنگی و روی تو فرنگیکافر شده زان، برده ز دل حب وطن را
باز آ ای بت من، در سر این طره چه داری؟زان رو که به هم برزده ای چین و ختن را
در زلف تو از قامت و رخ ناله ی دل هاستچون بلبل و قمری که سبب سرو سمن را
زین گونه که خیزد زلبت خنده دمادمشکر نشنیدم که بود لعل یمن را
بخرام به باغ سمن و سنبله امروززان پیش که سنبل دمد این برگ سمن را
در باغ گذر کرد مگر سرو چمانتکز گریه به گل برده فرو سرو چمن را
مشکین سر زلفت دل مسکین «وفایی»مشکن دگر این زلف پر از تاب و شکن را