شمارهٔ ۷۵
ای به مصر سودایت صد عزیز قربانیرحم کن به یاد آور حال پیر کنعانی
نازنین دلی دارم عاشق پریروییاز خدا نمیآید عاشقان برنجانی
دل ز حسرت رویت روز و شب همی نالدنغمههای خوش دارد بلبل گلستانی
عیش هر دو عالم را من به این نخواهم دادمن لب ترا بوسم جان من تو بستانی
زلف یار بگرفتن لب گذاشتن بر لبلذتی دگر دارد جمع در پریشانی
من چرا ننالم از دست چشم و ابرویتمیکدهٔ فرنگی شد کعبهٔ مسلمانی
کام لب نخواهم دید نامکیده خالش رااز خضر مگر یابم سر آب حیوانی
زلف گیرمت گویی: کافرا مسلمان شوروی بوسمت گویی: نیست این مسلمانی
آخر ای فرنگیزاد چون کنم ز بیدادت؟مؤمنم نمیدانی کافرم همی خوانی
زان دهان تمنایی دارم و نمیگویممذهب «وفایی» نیست کشف راز پنهانی