گنج

شمارهٔ ۷۶

۱۱ بیت
دریغ عهد گل و عاشقی و روز جوانیکه شد به بازی و غافل ز تند باد خزانی
نه دل قرار بگیرد، نه یار عهد پذیردفغان ز دست دل بی قرار و یار زبانی
به حال من تو ببخشا که هم تو داروی دردیبه جز تو با که بگویم حدیث درد نهانی
چه حاجت است به عرض، نیاز من به حضورتکه درد خسته دلان در درون سینه تو دانی
به هر چه امر تو باشد کرامت است و رواستگرم به لطف بخوانی، ورم به قهر برانی
چو باد مگذر از این خاک و آب دیده ببینچه باشد ار بنشینی و آتشم بنشانی
اگر چو بلبل و قمری به گریه زار بنالمرواست کز رخ و قامت گلی و سرو روانی
چو لاله لال شوم گر به رنگ و بوی لطافتبگویمت که چنانی نه بالله بهتر از آنی
خلافت عهد محبت بود کسی که بگویدتو نور دیده که مانی به نقش و صورت مانی
منم که جز تو ندارم پناه و غوث و مغیثیتویی که از در رحمت گناهکار نرانی
شکر ببار به دامان و گل بریز به مجلسسخن بگوی «وفایی» برای اهل معانی