شمارهٔ ۶۲
گر من سوخته بر شاهد خوبان برسمپشت شاهین شکند شهپر بال مگسم
عاجز نفس شدم سنگ دل از صحبت اومرغ باغ ارمم هم نفس خار و خسم
طوطیان در چمن هند به شکر شکنیمن بی چاره گرفتار بلای قفسم
بی خود از ناله فریاد دلم، وای به منکاروان رفته و غافل ز فغان جرسم
هیچ کس نیست چو من بی خبر افتاده ز راهدست من گیر خدایا که عجب هیچ کسم
بس که از ناله ی زلف تو شدم نغمه سراخواند اکنون همه کس بلبل مسکین نفسم
شاهبازان به تو نازان، به تو پرواز کنندمن با این بال و پر ریخته اندر که رسم؟
کرم دوست به جای است «وفایی» مخروشجای دارد که برآرند همه ملتمسم