گنج

شمارهٔ ۶۱

۱۲ بیت
به خیال تو به هر جای که من می نگرممی نیاید به جز از گلشن و گل در نظرم
تا گل روی تو آرام و قرارم بربودبه هوایت چو نسیم سحری در به درم
بر سر جان من، ای دوست، دل آزرده مباشنظری کن که فدای تو بود جان و سرم
عاشق روی توام با همه بی مهری توگر به خورشید تماشا بکنم بی بصرم
گر به شاهی شوم، ای مرغ همای سر من!باز در دست تو چون صعوه ی بی بال و پرم
بسته ی زلف تو گشتم به هوای لب توطوطی هندم و در دام بلای شکرم
آتشی در دلم افتاده ندانم ز کجااین قدر هست کزو سوخته جان و جگرم
حجل از کرده ی خویشم، گله از کس نکنممن که با این همه نزدیکی او،دورترم
دل و دلبر به چه دل بر شکنم بر سر دلدل گذارم نتوانم که ز دلبر گذرم
در ره عشق بتان، کشته شدن زنده دلی استای خوش آن روز که جان در ره جانان سپرم
دل من مشکن ازان عارض و بالای که منمرغ گلزار ارم، بلبل شاخ شجرم
برو ای زاهد خودبین ز «وفایی» بگذرپیش من دام مینداز که مرغی دگرم