گنج

شمارهٔ ۵۱

۱۱ بیت
بت من طره چو بر برگ سمن بر شکندرونق ماه برد، قیمت عنبر شکند
گنه از چشم تو نبود ز دل آزردن ماترک چون مست بود شیشهٔ ساغر شکند
بسته زلف تو به هر حلقه هزاران دل زارترسم این بارگران پشت سمند در شکند
گر به این صورت زیبای تو افتد نظرشراهب دیر، صنم در سر آذر شکند
مانی از چشم تو کج ساخته ابروی تراشانه از مستی خود در سر پر گر شکند
دل و دلبر به هم آمیخته مشکن دل مادل دلداده شکستن دل دلبر شکند
هر که را پایه بلند است گرفتار بلاستستم چرخ نگر پهلوی افسر شکند
خال در کنج لبت وقت تبسم گویاهندوی تنگ شکر بر لب کوثر شکند
چشم مست تو چنان صید دلم کرد به چشمشاهبازی که پر و بال کبوتر شکند
منصب قدر وفایی بر دانایان استغم جاهل نتوان خورد که گوهر شکند
شب تاریک «وفایی» بود آن روز که یارسنبل شیفته بر برگ سمن در شکند