گنج

شمارهٔ ۵۰

۷ بیت
در ازل سنبل گیسوی ترا شانه زدندرقم شیفتگی بر من دیوانه زدند
من ازان روز خرابم که به خلوت گه حسنسرمه ی ناز بر آن نرگس مستانه زدند
قبله ی راهب صد ساله شد از معجزه اتشکل ابروی تو چون بر در میخانه زدند
غمزه آرام مرا در سیه زلف ربودکاروان را به شب آن نرگس مستانه زدند
آب شمع رخ تو زلف شب آراست ولیآتشی بود که در هستی پروانه زدند
خاک شو گر طلب پرتو انوار کنیجالب آن است که این فیض به ویرانه زدند
زاهد از باده کشی منع «وفایی» چه کنی؟کز ازل آب و گلش بر در میخانه زدند