گنج

شمارهٔ ۴۳

۱۸ بیت
چشم سیاه مستت با ما ببین چه ها کردبا یک نگه دل و دین از دست ما رها کرد
یک بوسه خون بها کرد لعل لبش ندانمگر دشمنی به دل داشت این دوستی چرا کرد؟
با هر نگاه و نازم صد بار کشت و خون ریختشیرین کجا به فرهاد این جور و این جفا کرد؟
باد صبا ندانم با گل چه نکته ای گفت؟کز حسرت دهانت گل جامه را قبا کرد
تنها نه من شهیدم از دست تیغ نازشهر گوشه را که بینی صحرای کربلا کرد
قربان چشم مستم خونم بریخت، رستمدر ضمن یک عداوت، کار صد آشنا کرد
هندو اگر به کوثر گویند ره نداردبهر چه شد لب تو خال سیاه جا کرد
گیسو نه، باغ سنبل، عارض نه، خرمن گلاین است آن بهشتی خدا برای ما کرد
روی تو، سرو بالا، دیدم ز خود برفتمکز عالم بلندی ماه مرا صدا کرد
برقع فکند آتش در ما زد و ندانمخود کرد راز خود فاش ما را چرا رسوا کرد؟
زلفت نمی گذارد روی تو سیر بینماین پاره ابر تاریک روز مرا سیا کرد
پیر مغان شب دوش می گفت کوزه بر دوش:هی می بگیر و می نوش، هی می تو را رها کرد
صوفی مشو گران جان، صافی شو و خدا خوانپابند و بنده ی نان، کی روی در خدا کرد؟
دیوانه باش و هوشیار، آدم شو و سیه کارمیخانه گیر بگذار، گویند ره خطا کرد
آن ماه رو گشاده، رویش هم رنگ بادههم شوخ شیخ زاده، با عهد خود وفا کرد
دیدم آمد شتابان، آمد چو ماه تابانهم شهر و هم بیابان، چون روز روشنا کرد
گفتم: لبت ببوسم، چشمش به غمزه ام کشتخونی نکرده بودم این ترک قصد ما کرد!
گفتا: توام بمیری، بی جان لبم نگیریآب حیات ما را «وفایی» کم بها کرد