گنج

شمارهٔ ۴۴

۸ بیت
آن شکر خنده به وصل، دهنم شاد نکردغلطم باز گر از هیچ کسی یاد نکرد
آن چه من در غمت ای خسرو خوبان کردمبه شکرخندهٔ شیرین تو فرهاد نکرد
ناوک ناز تو نازم که به یک چشم زدیزخم ها کرد به دل، خنجر جلاد نکرد
تا که را طلعت و بالای تو یغما که نساختراه گلزار نزد غارت شمشاد نکرد
پای بند غم تو کیست در آفاق که نیستسرو را حسرت بالای تو آزاد نکرد
داغم از گریه که شد باعث رسوایی منکیست کز دست جگر گوشه ی خود داد نکرد
تو شکر خنده چنانی که به هر جا گذرینیست جایی که دهانت شکر آباد نکرد
سوخت از آه «وفایی» جگر سنگ، ولی:اثری در دل آن ترک پری زاد نکرد!