شمارهٔ ۴۰
بر چهره زلف خویش، پر از پیچ و تاب کردیعنی به حسن، حلقه به گوش آفتاب کرد
گیسو به باد داد به صد جلوه در چمناز سرو سر کشید و به سنبل عتاب کرد
بی تاب شد ز حسرت و غم چون رسید خطگویا که زلف یاد ز عهد شباب کرد
آوخ که یار رفت و نچیدم گلی ز وصلکامی ندیده عمر عزیزم شتاب کرد
چشمم در آرزوی بتان بس که خون بریختمعموره ی وجود «وفایی» خراب کرد