شمارهٔ ۳۹
سیه شد زلف با خورشید رو تا آشنایی خودنمایی کردسیه رو آن که کافر آن که دعوای خدایی کرد
دلم در طره از فیض رخش بر وصل لب شاد استز ظلمت رهبرم بر آب حیوان روشنایی کرد
نکرد از کشتن من غمزه ی چشم تو تقصیریستمکار است آری هر که با مست آشنایی کرد
هلاکم کرد یک ره با نگاه چشم بیمارشطبیب خویش قربانم، که درمانی خدایی کرد
ز تاج و تخت شاهی ننگ دارد بنگرد از کبر«وفایی» وار یک دم هر که در کویش گدایی کرد