شمارهٔ ۴۱
بتم چو طره به رخسار خود فشان میکردبنفشه بر ورق لاله سایبان میکرد
اگر به دیدهٔ من عکس عارضش میدیدبه شاخ هر مژه صد بلبل آشیان میکرد
به غیر نقطه، شیرینی لبش نگذاشتوگرنه خامه بسی وصف آن دهان میکرد
نوای نالهٔ مرغی به گوشم آمد دوشچو دیدم از سر زلف تو دل فغان میکرد
ز ابروی تو عجب مانم ای مسلمانکشکه «ذوالفقار» علی قتل کافران میکرد
«وفایی» از لب و زلف تو دوش تا به سحرسخن ز آب بقا و عمر جاودان میکرد