گنج

شمارهٔ ۴

۷ بیت
تاریک مکُن روز مرا باز، نگارابر چهره مزن شانه دگر زلف دو تا را
دیوانه شدم در غم بالای تو از جانهر چند به جان دوست ندارند بلا را
داد از ستم چشم تو، ای پادشه ناز!ز اندازه به در می برد این ترک جفا را
بزمی خوش و مِی بی غش و دلدار کریم استساقی تو بزن ساغر و مطرب تو سه تا را
نومید ز عفو و کرم حق نشود کسجایی که فرو شست سیه نامهٔ ما را
یک قطره ز بحر کرم اوست دو عالمبا کی نبود غرقهٔ الطاف خدا را
شیطان چه کند با دل هوشیار «وفایی»سگ را به حریم حرم کعبه چه یارا؟!