شمارهٔ ۳۷
هر شام و سحر روی تو دیدن مزه داردگل ها ز گلستان تو چیدن مزه دارد
در دام تو افتادن و تیری ز تو خوردندر پای تو بر خاک تپیدن مزه دارد
گل گل عرق از روی نگارین چه لطیف استبر برگ سمن ژاله چکیدن مزه دارد
دست تو گرفتن، سر زلف تو کشیدنوه وه! لب لعل تو گزیدن مزه دارد
قربان تو و رفت تو باشم که زآهورم کردن و استادن و دیدن تو مزه دارد
یک شیشه ی می در کفن ما بگذاریددر حشر هم، این باده کشیدن مزه دارد
عاشق شدن و در رخ ترسا نگریدنمی خوردن و زنار بریدن مزه دارد
در میکده رفتن، دو سه پیمانه کشیدنوحشی شدن از خویش و رمیدن مزه دارد
قربان گلم در سر بازار محبتکاغشته به خون، جامه دریدن مزه دارد
پر سوخته بی خود شدن از نشئه ی صهباتا کنگره ی عرش پریدن مزه دارد
خوش زمزمه ای بود که می خواند «وفایی»بر کندن و پیوستن و دیدن مزه دارد