گنج

شمارهٔ ۳۵

۸ بیت
دل که با طره ی جانان سر سودا داردروزگارش که پریشان گذرد جا دارد
شمع را سوزش پروانه به جایی نرساندیار در کشتنم از ناله چه پروا دارد!
دهن تنگ ترا خنده اگر معجزه نیستپس چرا تنگ شکر عقد ثریا دارد؟
یک زمان بخت من از خواب گران در نشودیادگاری است کزان نرگس شهلا دارد
از غم طوبی و فردوس فراغی دگر استهر که با یاد تو در کوی تو مأوا دارد
زلف را خم شده در پیش خطش دیدم و گفت:رو سیه آن که به نو کیسه مدارا دارد
از من غم زده دل می طلبد غمزده ی دوستدوستان! دلبر ما نرگس گویا دارد
گفتم: از لعل لبت بوسه «وفایی» طلبیدگفت: دیوانه که از هیچ تمنا دارد