شمارهٔ ۳۱
ای بت چین ای بلای جان خط و خالتداد ز بیداد پادشاه جمالت
من چه دهم شرح غصهٔ شب هجرانای من و هجران فدای روز وصالت
بس که ز مهر رخ تو ناله کشیدمکاستم از غم چو ابروان هلالت
باورت ار نیست در فراق تو مردمشاهد ما حضرت جناب خیالت
بر من و بر دل به چشم لطف نگاهیای من و دل فدای چشم غزالت
سوخت مرا آتش فراق تو مگذاردست من و دامن جناب وصالت
کشتن عاشق اگر مراد تو باشدخون «وفایی» هزار بار حلالت