شمارهٔ ۳۰
دلبری دارم که در عالم نظیرش کم تر استرخ قمر، بالا صنوبر، لب شکر، تن مرمر است
زلف و رو، بالا و ابرو، وان بناگوش و لبشعقرب و خورشید، تیر و قوس و شیر و شکر است
قامت دل کش، جمال خوش، دهان تنگ اونخل طوبی، باغ جنت، سبزه زار کوثر است
خانه خالی، شمع سوزان، یار در بر، می به کفهر که را ممکن بود این عیش و نوش اسکندر است
لب به لب، سینه به سینه، ناف بر بالای نافای مسلمانان ازین عالم چه عالم خوش تر است
گفتم: ای نامهربان این خانه آن کیست؟ گفت:چشمه ی حیوان اگر خواهی کمی پایین تر است
چشمه و معشوقه ی ایمان ستان در خلوتیهر کسی داند «وفایی» را مسلمان، کافر است