شمارهٔ ۲۹
به راه دوست کسی سر نهد سبک بار استاسیر دام محبت مگو گرفتار است
سرم به افسر دارا فرو نمی آیدکه افسر سر من خاک مقدم یار است
به هیچ روی ز من وا نمی شود غم دوستبه دور نقطه تو گویی که خط پرگار است
تو یوسفی و من از غم اسیر زندانمعزیز من! تو بفرمای آخر این کار است؟
مرا به باغ و به گلزار حاجتی نبودمرا که یاد جمال تو باغ گلزار است
اگر به هیچ نگیرم رواست شاخ نباتکه لعل خسرو شیرین لبان شکر بار است
بکن هر آن چه کنی بر من از جفاکاریکه نازنین صنم دلربا، دل آزار است
به محفلی که تویی چشم بر کف دگرانحرارتم نبرد جام اگرچه سرشار است
به خاک پای تو دادیم جان که تا گویندبه راه دوست «وفایی» به جان وفادار است