گنج

شمارهٔ ۱۸

۷ بیت
طره از باد وزان لرزان به روی دلبر استکافرم گر باغبان باغ جنت کافر است
ابروان نازنینی بی قرارم کرده استیا رب این آتش مگر از مهر در نیلوفر است
تا زوصف زلف و لب در باغ رویت دم زدمنو نهال خامه ام را شکر و عنبر بر است
طره ی آشفته است نازم که بر ابروی کجراست چون در قلب کافر ذوالفقار حیدر است
با قد خم، ناله ی جانکاه، آه سینه امبی تو گویی نغمه های عود و و دود و مجمر است
از غمت با چشم خونین می خورم خون جگربی تو در بزم غم آنم باده اینم ساغر است
دیده روشن کن مرا باری به لطف از در درآتا کی آخر، دلبرا، چشم «وفایی» بر در است!