شمارهٔ ۱۹
ای رخ و زلفت شب تاریک و روز روشن استبی شب و روز تو روز و شب فغان کار من است
طرهٔ مشکین مزن بر هم دگر مشکن دلمزان که مشکین طره ات مسکین دلم را مسکن است
شمع کافوری همی گویند بی دود است و منحیرتم از سنبل زلف و بیاض گردن است
هر کجا بینم ترا در من فتد شوری دگرنغمه ی بلبل بود آری که هر جا گلشن است
آسمان ماهی ندارد، بوستان سروی چو منماه من مشکین کمند و سرو من سیمین تن است
ناتوان و خسته ام بی خنده ی شیرین لبتآری آن آرام جان و وان دگر جان من است
آفت جان «وفایی» در سر بازار عشقزلف مشکین و لب شیرین و چشم پر فن است