شمارهٔ ۹۹
زلف لیلیصفتت دام دل مجنون استعقل بر دانهٔ خال سیهت مفتون است
تا خیال لب و دندان تو در چشم من استمردم چشم من از لعل و گهر قارون است
پیش لؤلؤی سرشکم ز حیا آب شوددرّ ناسفته که در جوف صدف مکنون است
عاقل آن است که منکر نشود مجنون راکانک نظّارهٔ لیلی نکند مجنون است
خون شد از رشک خطت نافهٔ آهوی ختاگرچه در اصل طبیعت چو ببینی خون است
عقل را که جمالت متصوّر نشودزانک حسن تو ز ادراک خرد بیرون است
میپرستان اگر از جام صبوحی مستندمستی ما همه زان چشم خوش میگون است
تا جدا ماندهام از روی تو هرگز گفتیکان جگر خستهٔ دلسوخته حالش چون است
رحمتی کن که ز شور شکرت خواجو راسینه آتشکده و دیده ز غم جیحون است