شمارهٔ ۱۰۰
دیشب درآمد از درم آن ماه چهره مستمانند دسته ی گل و گلدسته ئی بدست
خطّش نبات و پسته ی شکّر شکن شکرسروش بلند و سنبل پرتاب و پیچ مست
زلف سیاه سرکش هندوش داده عرضدر چین هزار کافر زنگی بُت پرست
از دیده محو کرد مرا هر چه هست و نیستسودای آن عقیق گهرپوش نیست هست
در بست راه عقل چو آن بُت قبا گشودبگشود کار حسن چو آن مه کمر ببست
در مشگ می فکند بفندق شکنج و تابوز ناز و عشوه گوشه ی بادام می شکست
پر کرد جامی از می گلگون و درکشیدوانگه ببست بند بغلطان و بر نشست
گفتم زکوة لعل دُر افشان نمی دهییاقوت روح پرور شیرین بدُر بخست
گفتم ز پیش تیر تو خواجو کجا جهدگفتا ز نوک ناوک ما هیچکس نرست