شمارهٔ ۱۰۱
هیچ می دانی چرا اشکم ز چشم افتاده استزانک پیش هر کسی راز دلم بگشاده است
کارم از دست سر زلف تو در پای اوفتادچاره کارم بساز اکنون که کار افتاده است
هر زمان از اشک میگون ساغرم پر می شودخون دل نوشم تو پنداری مگر کان باده است
بیوفائی چون جهان دل بر تو نتوانم نهادای خوشا آنکس که او دل بر جهان ننهاده است
حیرت اندر خامه ی نقاش بیچونست کوراستی در نقش رویت داد خوبی داده است
از سر شکست آب رویم پیش هر کس زان سبببرد و چشمش جای می سازم که مردم زاده است
دست کوته کن چو خواجو از جهان آزاده وارسرو تا کوتاه دستی پیشه کرد آزاده است